تبليغاتX
...حرف هایی که به سختی کلمه می شوند
دل من گرفته زینجا، هوس سفر نداری؟

گون از نسیم پرسید...

کوله ات را برداری، کفش های کتانی ات را به پا کنی، بروی بایستی سر جاده و یک چیپس مزمز دستت بگیری. شاهزاده که با مادیانش ترمز گرفت، تَرکش بنشینی و دل بسپاری به رفتن...

و به قول سهراب:

«جاده یعنی غربت. باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.

شاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط.»

یعنی غربت

و باز سهراب سپهری:

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،

 نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 12:33 ] [ الـهــــــام ] [ ]
این روزهایمان از بحث های جنسیتی دور باد... که مرد بودن و زن بودن انتخاب دیگری ندارد که یک روز این را گرامی بداریم وروز دیگر آن یکی را...

ولی روز مادر باید که قدر دانسته شود...

اینها را بخوانید که حرف دلمان همین هاست.

***

اولین خانه ی من

رحم کوچک مادر

یادش خوش.

***

+مادر بهشت برای تو ناچیز است.


[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:49 ] [ الـهــــــام ] [ ]

امسال اما... نقدینگی ام و بن های کتاب هدیه گرفته شده ام را برنمی دارم که راه بیافتم در مترو و خیابان بهشتی و مصلای تهران، که پایم تاول بزند و تشنگی و آفتاب سوختگی ام سه روز بعدتر درمان شود و از کت و کول بیافتم از بس کیسه های سنگین مملو از کاغذ را با خود اینطرف و آنطرف بکشم...

که چی؟ که جو روشنفکری مرا در بر گرفته و اگر هوای مملو از ذرات کاغذ را تنفس نکنم یک پای زندگی ام لنگ باشد و آی فلان کتاب خارجکی را بخواهم با تخفیف و شانس پیدا کنم که دیگر تا سال بعد همچین شانسی نخواهم داشت....

نه، امسال نمی خواهم خودم را قاطی کنم با مردم کتاب نخوان و جو گیر شهر، که روز روزش یک صفحه را تا انتها نمی خوانند...

پ.ن:قرار ما در طول سال در کتابفروشی های شهر..

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:46 ] [ الـهــــــام ] [ ]

هر صبح تا کمر از پنجره آویزان می شوم و چنارهای پیر خیابانی را سلام می دهم، نگاهی به چپ و راست می اندازم و آدم های پیاده را می شمارم که خود نماد مستقیمی از زمان هستند...

چشم می گردانم میان شاخه ها و زیر لب صدا میزنم: های سیاه سوخته، کجایی! بیا.. بیا که صبح های بهاری ام بی تو و بدون صدای قارقارت چیزی کم دارد.

صدایت راکه بشنوم گویی شیرعسل در جانم ریزانده می شود. انرژی از رستنگاه موهایم رسوخ می کند و در جاری رگ هایم می چرخد.

چه کسی بود که بیهوده می گفت ؛ تو بدیمنی!

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:6 ] [ الـهــــــام ] [ ]
سرانجام عشق اتفاق افتاد

قلب ملب

و ما به بهشت خدا وارد شدیم

لغزان زیر پوست آب

چونان ماهی

دردانه های قیمتی دریا را دیدیم

و ماتمان برد

"نزار قبانی"

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:1 ] [ الـهــــــام ] [ ]

نور می آید ، صدا می آید، برق می آید و رعد می آید.. می روم و می نشینم روی صندلی پلاستیکی در بالکن و زل می زنم به آسمان شب، آرزو می کنم کسی از کوچه ما گذر نکند، که یک دست تاپ و شلوار خانگی به تن دارم و دوست ندارم از جایم جم بخورم. باران که باریدن می گیرد غرق می شوم در عطر خاک، این درخت ها که با من بزرگ شده اند چه قدی کشیده اند ، حتی تا وسط کوچه را هم نمی بینم.

باران می خورد به دست هایم و به پاهایم ، از لذت این ذرات می پیچم به خود...

آن روزها پشت این نرده ها، کوچه از نگاه من راه راه بود، محکم می گرفتم و قد می کشیدم تا نوک انگشتان پایم، شاید از بالا ببینم، بی خط، بی راه...

شنیدم آن سری خانه های یک و نیم طبقه ی روبرو را با هم خواهند ریخت و باهم خواهند ساخت، لابد چهار طبقه، که آن روز نه دیگر آفتاب را خواهم دید و نه اسمان باران خیز بهار را..

آن روزها می دانستم در  آن خانه های یک و نیم طبقه ی روبرو صبحانه چه می خورند؟ ناهار چه می خورند؟ کدام شبکه از آن دو شبکه را تماشا می کنند! حتی پرده ای نبود چه رسد به سنگ و سیمان و آجر، میانمان...

می خواهم با زاویه ی نود درجه ای سرم را بالا بگردانم و آنقدر فرو روم در آسمان، تا کشف کنم که کدام قطره از کجای آسمان می چکد...

نور می آید، صدا می آید، برق می آید و رعد می آید..و من می اندیشم وقتی نور قبل از صدا می آید و وقتی برق قبل از رعد سر می زند، ما چرا می گوییم؛ رعد و برق؟


+یک رب مانده ی من

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:51 ] [ الـهــــــام ] [ ]

با سلام بر شما دوستان و مخاطبان گرامی.... به این میگن برنده که لحظه ی شعف انگیزش رو برامون ثبت هم کردند.....

ضمن سپاس فراوان از "نگاه " مهربانم که من شاهد تلاش های زیادش بودم ولی خب ای پی اش 55.553 امین بود....

"ماه بانو" ی عزیزم از وبلاگ راح و ماه... برنده شده ، خودشم والا عکس بالا رو ثبت کرده...در اولین فرصت هدیه ای به رسم یادگاری تقدیم خواهد شد.

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:48 ] [ الـهــــــام ] [ ]
امان از روزی که خو بگیریم با آن حضوری که حقیقی نیست... فرق است بین حقیقت و واقعیت...

چنتا دوسم دای؟ :دی

 

+شهر توت های سپید

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:46 ] [ الـهــــــام ] [ ]
(اون عدد بالا) اُمین بازدید از وبلاگ اینجانب جایزه  دارد.

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 14:38 ] [ الـهــــــام ] [ ]
آرام که می شویم.. هیچ طوفانی از جنس باد و خاک و آب و آتش نمی لرزاند ما را... ضرورتی ندارد ریشه مان را محکم تر در خاک فرو کنیم... کافیست گاهی به سازهای زندگی برقصیم..

آرامش

پ.ن: گاهی دلمان یه جای دنج دارد و تکیه می دهد به دلی...

[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 20:7 ] [ الـهــــــام ] [ ]

همدم شب های تابستانی من ، یک لیوان بلورین بزرگ است که قبل از خواب پر می شود از قطعات مکعبی و سفید رنگ یخ. که چند قطره آب لیمو می چکانم رویش و کمی هم آب..

می گذارم بالای سرم تا تمامِ تنِ لیوان از بخار آب متبلور شود... بعد با انگشت به مثل نوازش می نویسم رویش... شاید ارزوهایم را... تا خواب مرا ببرد...تا رویا.

 صبح که بیدار می شوم نه یخ ها هستند  و نه آرزوهای نوشته شده....

طوطی

پ.ن: عکس متن رو تقدیم می کنم به دوستم: طوطی /همینجوری / والا

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 9:0 ] [ الـهــــــام ] [ ]
می روم و می نشینم کنج پشت بام... زل می زنم به اسمان و سوسوی ستاره هایش. زانوهایم را محکم بغل می کنم، تو نیستی و امشب حتی خیالت را هم به سراغ من نفرستاده ای...

ستاره ها را می بلعم مبادا ستاره ای بی خبر خاموش شود.

انجل

پ.ن: اینکه در یک پست از معایب و مکروهاتِ پیامک های فورواردی بنویسید خیلی خوبه.. چون تعداد نامتنابهی اس ام اس غیر فورواردی بطرفتان سرازیر می شود.ممنون.

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 8:21 ] [ الـهــــــام ] [ ]
قلب آن تکه گوشت جاری و گرمی نیست که گاهی میان صندوقی از یخ، از سینه ای به سینه ای دیگر منتقل می شود..

قلب این هیجانی ست که فضای سینه ی مرا داغ می کند وقتی تو با منی.. تو و یادت.

قلب همین تپش سادست که میخواهد ؛ من در تو حل شود.

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 12:25 ] [ الـهــــــام ] [ ]

خراب مرامتم که منو ازون پیامک ها و  ایمیل های  فورواردی ات محروم نمی کنی ولی یه "چطوری" رو خودت تایپ نمی کنی بفرستی!     خراب مرامتم که تا منو می بینی می گی چی داری بلوتوث کن بیاد ولی همیشه بلوتوث دلت خاموشه!      خراب مرامتم که هر وقت می خای بری خرید و هیشکی پایه ی الکی چرخیدنات نیست زحمت می کشی و زنگ می زنی به من ولی هربار من ازت می خام جایی منو تنها نذاری یه بهانه ای داری برای فرار!      خراب مرامتم که تولد نگیری تا سال به سال جلو فک و فامیل و دوست و رفیق از ما کادو نگیری سالت سال نمیشه ولی کادوی ما رو از فلان حراجی و با بهمان کاغذ می پیچی و دستمون می دی! خراب مرامتم رفیق...!

دوست های به همین بدی که گفتم کم نیستند ولی دوستای خوب هم ... کم نیستند.. که گاهی همان پیامک های فورواردی شان چنان به موقع است و به دل می شیند که نگو...

خراب رفاقت

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 10:22 ] [ الـهــــــام ] [ ]

اگر عمر دوباره داشتم.. بیشتر ورزش می کردم .. فیلم می دیدم.. کتاب می خواندم.. مهمانی می رفتم .. چایی می نوشیدم و شیرینی های خامه ای می خوردم.. به ماهیگیری می رفتم.. مادرم را و پدرم را بیشتر در آغوش می کشیدم.. با بچه های بیشتری دوست می شدم.. حیوانات بیشتری در خانه نگه می داشتم .. بیشتر شهر بازی می رفتم  .. گلدان های بیشتری در اطرافم جمع می کردم.. هدیه های بیشتری میدادم.. وقت  بیشتری برای درس خواندن می گذاشتم و در انتخاب رشته دقت می کردم.. شب های بیشتری تا صبح بیدار می نشستم.. زبان ها و لهجه های زیادی رو یاد می گرفتم.. پیام های صلح آمیز بیشتری را به مردم می فرستادم.. و بیشتر و بیشتر می رقصیدم.

miraghsam

[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 11:26 ] [ الـهــــــام ] [ ]

جایی خوانده بودم..اغلب تمام تلاش ما برای بدست آوردن یک رابطه تنها باعث می شود زندانبان قلبی باشیم که دوستش داریم...

براستی که تنظیم هر رابطه ای (نه تنها عشق و عاشقی) طوری که آزادی ها و حدود فردی درست رعایت شوند و تفاوت آنها را خوب بفهمیم بسیار سخت است.. نه اینکه شدنی نباشد نه... ولی سخت است.

پرنده ام غصه نخور

قفس جای بدی نیست

اینجا

برای نگهداری توست از چنگال عقاب ها..

 

[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 23:4 ] [ الـهــــــام ] [ ]

در بین میلیاردها نفر در جهان..بیشتر از همه شبیه خودمان هستیم. هر کس حتی در میزان فشار دادن دکمه " اینتر" شبیه خودشه و ویژگی های خودش رو داره...

پس اینکه بخواهیم دنبال کسی باشیم که دو درصد هم شبیه ما باشه..تلاش بیهودست و اینهم که بخواهیم آدم هارو تغییر بدیم شدنی نیست.

بهتره با همین آدم های معمولی شبیه و غیر شبیه مان در تخت زندگی نشسته و به پشتی زمان تکیه کنیم و یک قوری چای دشلمه با نبات بنوشیم  و اخرش هم یک قلیون پرتقال-نعنا ی دونفره.

 

ghelyoon

[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 12:38 ] [ الـهــــــام ] [ ]

سی وِب بلورین سال 13۹۰ از طرف هیئت داوران دومین جشنواره ی وبفجر اهدا می شود به ترتیب به خانم ها و آقایان :

1.بخش وبلاگی

وبلاگ گروهی سال: یه رب مانده

کامنت گذار سال: نگاه

عنوان وبلاگ سال: شاهگل خراسان

پست سال: افشاگری/ پست ده شخصیت کارتونی آقای صفرونیم با تشکر ازگوگولی های مرجان/معماران هم می نویسند

با تشکر ویژه از هدیه ی ویژه ی فاخته /دیوانه نامه
 

فیلتر سال: حرفهایی که به سختی کلمه می شوند...

قرار وبلاگی سال: جام موشک کاغذی

رونمایی سال: بهروز مخاطب خاموش

حرکت سال: کافه کوه

مسافر سال: تنهایی

 

 

2 بخش عمومی کشوری
 

افتضاح  تلویزیونی سال : مرد ۳زنه

سوتی سال :  رنگین کمان/خاله سارا

بی ادبی سال:شیث و نصرتی

سورپرایز سال : دستگیری هواپیمای جاسوسی ار کیو ۱۰۷

بازی سال: برد پرسپولیس / دربی ۷۴

عدد سال: 3000 میلیارد

جدایی سال: سیمین دانشور

آهنگ سال: حق با توست /25باند

برنامه ماهواره ای سال: آکادمی گوگوش

برنامه تلویزیونی سال : خنده بازار


قتل سال: روح الله داداشی

غیرت و امنیت سال تواما: حادثه پل مدیریت

جایزه ی سال: اسکار فرهادی

محبوب سال: نادر  و سیمین

انتصاب سال: رویانیان به مدیرعاملی پرسپولیس

حرکت سال: اختلاس

 عکس سال: گلشیفته

تعطیلی سال: خانه سینما

صعود سال: قیمت سکه و طلا و دلار

 

و وبنمای طلایی در بخش بین الملل اهدا می شود به:

خشن سال: معمر قذافی (۲سال پیاپی)

جنبش سال: وال استریت

لنگر گاه سال: تنگه هرمز

بیداری سال: کشورهای اسلامی 

فقید سال : استیو جابز

العجب سال: شبکه نمایش

شی ء سال : ای پد

 

و

ضرب المثل سال:................ آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

شما دوستان مهربانم هم می توانید منتخب های خودتون رو که ممکنه من فراموش کرده باشم  اعلام کنید.

نخستین جشنواره وب فجر

+یه رب مانده به ده امشب فراموش نشود.

 

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 19:53 ] [ الـهــــــام ] [ ]

عید که می شود.. جاری می شوم در تنگ.. همزاد با ماهی کوچک قرمز.. دهانم مزه ی سماق می گیرد و برق سکه ها نه.. اسکناس های نو غریبانه ترین ها را در من زنده می کند.. سلام می کنم به کوچکترین شکوفه ی سنبل در گلدان.. و تبرک می گیرم از مقدس ترین کتاب.

عید که می شود.. غم هایم در چهارشنبه ی پیشینش سوخته است. غبار و خمودگی را از خانه و کاشانه تکانده ایم و آنچه باقی مانده..سلامت است و پاکی و نور.

عید که می شود.. جای کسانی همیشه خالی است.. حتی اگر هزار عید هم بگذرد.. کسانی که رفته و کسانی که هرگز نیامده اند.

عید که می شود.. من یک ماهی کوچکم در مواج حضور آیینه و انعکاس داشتن ها و مهربانی ها..

خوشا عید هایی که در شهر من همه تازه می پوشند و سیر می خورند و سیراب می نوشند.


رسم است سال که تحویل می شود عیدی ها داد و ستد میشود...

اما

من امسال

عیدی ام رو

قبل از اینکه سال نو بشه گرفتم...

خدایا سپاس


امسال پست راس تحویل سالانه نداریم.

نوروز یکهزار و سیصد و نود و یک خورشیدی بر همه تان مبارک.

 

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 10:11 ] [ الـهــــــام ] [ ]

کنکاش می کنم میان کتاب هایم... و می رسم به اولین کتابی که خودم با دستان خودم خریده بودم... قشنگترین قصه های دنیا... می لولم میان آن روزها و تمام  روزهایی که بعد از آن در کتاب فروشی ها سپری کردم.. چرخیدم میان قفسه ها و ورق زدم و سر آخر قیمت را خواندم و گذاشتم زیر بغلم و براه افتادم .... در راه ورق زدمشان و خط به خط شان را بلعیدم تا به خانه برسم... شب ها با تمام خستگی تا به پایان نرسیدن قصه پلک بر هم نگذاشتم ... کتاب که به صفحه آخر رسید... تاریخ و امضا گذاشتم  پایش..

حالا وقت خانه تکانی که میشود و قرار بر گردگیری قفسه ها... با دیدن جلد ها سفر می کنم تا دورترین روزها و سر در میاورم در دورترین احساس ها.. یادداشت ها، حتی خودکاری خاص که با آن چیزکی نوشته شده، کارتی، نشانه ی کتابی،کاغذی.. هرچیزی می تواند غرق کند مرا در خودم..

باز هم و هنوز تفرج و دلخوشی ِ من چرخیدن و گشتن در کتاب فروشی هاست... با این تفاوت که کتاب هایی که امروز مرا اغناء می کند هم گرانترند و هم صفحاتشان بیشتر... دیگر با یک کتاب به خانه بر نمی گردم...

ولی افسوس که وقت و انرژی ام برای خواندن کمتر و کمتر می شود...

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 15:55 ] [ الـهــــــام ] [ ]


من که همزاد ماهی ها هستم.. شنا بلد نیستم.. ولی دست و پا که میزنم در جریان رود جاری می شوم.. جاری تر از همیشه.. سرم را که از زیر آب بیرون می کشم.. گیسوانم چنان بروی گردن می نشینند گویی مرا از ازل ماهی تراشیدند.. آب آب گویان می روم تا برسم به سرچشمه...

عید هم که باشد به تنگی بلوری ، تَنگ دلتان جا خوش می کنم و مهمان تیک تاک ساعت هایتان می شوم...

خوش تر از همه روزی بود که حوض های فیروزه تان خانه ی من بود... در آغوش موزائیک های کوچک... زیر نور آفتاب و مهتابتان.. شریک وضوی صبحدمان و هم بازی حیای گربه ها بودم..

اینک اما ..مرا بروی دلتان جا دهید... همین گوشه ... همین کنار.

ماهی تنگ بلور

+عروسی محال

+و امشب یک رب مانده تا 10

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 15:4 ] [ الـهــــــام ] [ ]
گاهی صدای پای کسی.. نرمیه ی قلبی را قلقلک می دهد.. امان از روزی که باتری قلبی شارژ نشود..

 

+16اسفند را دود می کنم

+یک رب مانده تا قدم زدن روی ماه

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 22:15 ] [ الـهــــــام ] [ ]

شهامت رسیدن به انتها..

رسیدن به انتها که نه... رفتن تا پایان شهامت می خواهد.

برای تمام شدن اما... شروع که نه.. جریان و مسیر لازم است.

+منقوش

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 23:10 ] [ الـهــــــام ] [ ]

شاید در گذر از کوچه ها...... کیسه ای  دوام نیاورد و تمام سیب های سرخ را راهی ِ راه کند.. درست در همان زمان رهگذری می رسد و در بدست آوردن سرخ ترین سیب یار ما می شود... این سیب اما با سیب حوا فرق دارد... این سیب اما..

سیب سرخ حوا

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 11:17 ] [ الـهــــــام ] [ ]
اوم.. 

طعم ملسی بود..

داشتنت..

که عجیب به گس شدن مایل است..

طعم زندگی

گس مثل خرمالو... سر آن درخت سبز.. که برای رسیدن به کمال ...در گذر ثانیه ها ..برهنه شدن شاخه ها را به استقبال می نشیند..

 پ.ن: چند روزی هست که وبلاگ خوانی ام نمی آید.. شرمنده.

+ مخاطبین تورک زبان ؛ آذری و غیر آذری...پهلوان اوغلان اینجا را از دست ندهید.

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 12:49 ] [ الـهــــــام ] [ ]
به نام نامی ِ عشق

خدایا امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
خدایا شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی من عاشق شدم
حالا که آمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
خدایا بگذار عاشق بمانم....

امکانات وب