تبليغاتX
حرفهایی که به سختی کلمه میشوند...
یکشنبه 18 بهمن1388

کاش فروش قلم شغل منو تو نبود... به قول استاد : قلم به مزدی..... این شغل رو دوست ندارم.


پ.ن.پست عکس نگاری عکساش بیخودی باز نشد منم حذفش کردم... خوب کردم


لینک ثابت
 نگاشته در ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

جمعه 16 بهمن1388
10سال فقط 10 سال

دلم می خواد 10سال جابجا بشم

انتخاب با خودشه... به عقب یا به جلو....



   برم یا برگردم؟




لینک ثابت
 نگاشته در ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

شنبه 10 بهمن1388
این روزها هوایی که استنشاق می کنم با همیشه فرق دارد.....

قبل تر ها همیشه به چیزی یا کسی یا اتفاقی چشم داشتم....

ولی حالا خودم هستم و خودم....

و در چشم انداز هزار ساله ام خبری نیست....

***

ابرها این روزها
گرگ و میش می شوند
سبزه به زردی می زند و
انار به سرخی...

و باد

دل خورشید را خنک می کند...

***

***

این عکس هم ربط مشخصی به هیچ کدام از حرفهایم ندارد ولی خب دوستش دارم.

لینک ثابت
 نگاشته در ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

سه شنبه 29 دی1388
انگار

خوشبختی به دنبال صفت های خوبی  مثل زیبایی و مثل پاکی و مثل صداقت و... سراغ آدم ها نمیاد.

صفت های بد مثل تظاهر مثل تقلید مثل دروغ و... راه رسیدن به خوشی ها هستند.

لینک ثابت
 نگاشته در ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

چهارشنبه 2 دی1388
شهر سیاه پوش من

دلت از کدامین ظلم تاریخ شکسته است

هوای تشنگیه کدام سرزمین گلویت را خشکاندست

شهر  گریان ,شهر اشک ریزان من                

بغض کدامین فراق راه نفس را بر تو تنگ کرده است

کاش تو  ,ای شهر من مسیر مسافر  بودی

کاش مردمان تو نامه می نوشتند

ولی نه

از کجا  معلوم!

نه نباید نفرین تاریخ تا ابد برای تو می ماند

تو مسیر نبودی هدف هم نبودی

تو باید میماندی و شاهد می بودی

پس تحمل کن شهر من

و بگذار نفرین زمان از برای بی وفایان باشد و اشک برای تو

اشک تو مقدس است

بگذار از چشمانت رودی سرازیر شود تا سرزمین تشنگی

مبادا بار دیگر کودکی,  تشنه  و پا برهنه از همسایگی ات گذر کند....

پناه می برم بر خدای عزوجل از ظلم.

شهر من این روزها مردمانت خود بسی تشنه اند , تشنه عدالت....


لینک ثابت
 نگاشته در ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

شنبه 14 آذر1388
"ماه من غصه چرا ؟؟؟ آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ماه من غصه چرا؟؟ تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد ...

ماه من... غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی، بودن اندوه است اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند که خدا هست خدا هست خدا هست هنوز...


لینک ثابت
 نگاشته در ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط الهام  |