زنانگی ِ وهم انگیز
چشمانم به شکل عجیبی پف کرده..برای بازکردن چشمانم زحمت زیادی می کشم گویی وزنه ای دو کیلویی از هر پلکم آویزان شده است.. ترجیح می دهم بسته نگه دارمشان، شاید دست برداشتن از این تلاش بیهوده خواب را برایم به ارمغان بیاورد. هر قدر چشم هایم سنگین و بی اثر شده اند، گوش هایم خوب می شنوند.. کوچکترین صدایی خواب سبکم را پاره می کند...
ساعت باید حدود 2 یا 3 عصر چهارشنبه باشد و من نزدیک6- 25ساعت است حتی یک قطره آب ننوشیده ام.
...
صدای زنگ....
کمی فکر می کنم؛ یعنی صدای تلفن است یا زنگ در؟!...
...
بلند می شوم،تقریبا لباسی به تن ندارم،موهایم به شکل عجیبی شلخته و بهم ریخته است.
پتوی مسافرتی چهارخانه یاسی و کرم را از زمین بر میدارم ...چادر گونه به دور خودم می پیچم.
در را از بالا باز می کنم و به طرف پله ها سرازیر می شوم...خیلی زود از پوشیدن دمپایی صورتی با گلهای سیاه منصرف می شوم و با پای برهنه پایین می روم.
-خانم بسته دارید.
-لطفا بذاریدش رو پله..
-اینجا رو امضاء کنید.
طوری که مرا نبیند ،دستم را دراز می کنم و مجبور می شود از میان نرده های استخوانی رنگ، دفترچه کوچک با جلد پلاستیکی زرشکی را به دستم بدهد. دفترچه را باز می کنم ،با خودکار بیک آبی اش مینویسم؛ الی.. خط می زنم و دوباره می نویسم: الهام ستوده.
امضای پیچ در پیچم را کنارش نقاشی میکنم،چه کسی می داند این امضای نا مفهوم را از کجا آورده ام ، هرچند که من 6-7تا رمز و راز در آن گنجانده ام.
دستم با دفترچه کوچک از میان نرده ها به طرفش دراز می شود. می گیرد و غرولند کنان در را پشت سرش می بندد.
با موهای ژولیده و کثیفم ، با تاپ و شلوارک کهنه و رنگ و رو رفته ای که دیروز از کف کمد دیواری پیدا کردم، همان تاپ و شلوارکی که روز ثبت نامم در کلاس رفص هیپ هاپ برایم خریده بودی. بدون هیچ آرایشی ،بدون اینکه حتی امروز صورتم را شسته باشم ،با ناخن هایی که لاک های صورتی اش خرد شده و ریخته و از هر چیزی در دنیا زشت تر است. روی کاناپه ی بزرگ سورمه ای مخملی فرو می روم ،همان کاناپه ای که حقوق 3ماهم را برای خریدنش پس انداز کرده بودم و زمانی داشتنش همین گوشه ی خانه ام بزرگترین آرزویم بود.
روی کاناپه سورمه ای رنگم فرو می روم و با همان چشمان پف کرده و چسبناک آدرس فرستنده و گیرنده را می خوانم، آدرسی را که با خودکار بیک آبی نوشته شده است. حتی یک متر بهم نزدیک تر نشده ایم.
این بسته از همیشه سبک تر است ،ذهنم آنقدر خسته و ملول است که حتی دوست ندارم حدس بزنم درونش چیست.
تمبر ها را لمس می کنم و از میان مژه هایم نقش سرخ و زرد ماهی را بر آن تشخیص می دهم. شش تمبر ماهی دار پشت سر هم.
چشمانم بسته می شوند و با همان ناخن های زشت بدنبال راه نفوذی به داخل بسته می گردم، بسختی چسب ها را پاره می کنم و بسته باز می شود.
انگشتان کشیده ام را درون بسته می چرخانم، کاغذ و بازهم کاغذ.. حدس نزده ام درست بود.
با همان چشم های بسته دستم را روی میز می لغزانم پاکت سیگار و فندک نقره ای را بر می دارم، پاکت را تکان می دهم ، درونش خالی نیست گویی بزرگترین آرزوی من برآورده شده. با دست دیگرم نقش پروانه ی بنفش را بر بدنه ی نقره ای فندکم لمس می کنم مبادا پریده باشد...
به کاناپه ی سورمه ای تکیه می کنم ، با پایم بسته را روی میز هول می دهم. پک می زنم، نفس عمیق ،بازدم ،بوی تند شوکلاتی سیگار تمام بینی و دهانم را پر می کند.
با همان چشم های پف آلود و چسبناک نیمی از جان سیگار نحیف را می گیرم ،به سختی نگاهش می کنم به فیلتر نرسیده ،درحالیکه میان دو انگشت وسطی و سبابه ی دست چپم معلق است به طرف بسته پرتابش می کنم.
-یه پرتاب سه امتیازی..
صدای فریادم روحم را از جا می پراند؛ مثل اینکه از نئشگی عصر تابستان بیرون جهیده باشم،کمی هوشیارتر، با پلک هایی سبک تر نگاهش می کنم، خدا خدا می کنم گر بگیرد..
می ترسم نکند خاموش شده باشد.. دلم به شور می افتد، باز وزن چشمانم بیشتر و بیشتر می شود ،روح لاغر و بی جان ِ دود را می بینم که به سختی خودش را از لبه ی بسته بالا می کشد...
لبخند تلخی می زنم و خوشحال ازین که نامه هایم را سوزانده ام.
با تمام زیبایی های مستترم در کثیفی و بی حوصلگی و خستگی درون کاناپه ی مخملی سورمه ای رنگ بزرگم فرو می رم... پاهای برهنه ام را جمع می کنم و کوسن مخمل و نرم را روی شکمم فشار می دهم.
با گوش هایی که دیگر منتظر شنیدن صدایی نیستند برای خوابی سنگین آماده می شوم.
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...