خوراک این روزهای من
هر حس سالمی باید به خوبی تغذیه شود وگرنه داشتن روح سالم بسی سخت خواهد شد، خوراک ها بر چند دسته اند:
خوراک چشم؛ تمام زیبایی های جهان ، از صورت زیبا گرفته تا طبیعت زیبا ، تابلوها ی نقاشی و عکس ها ، فیلم ها و تصاویر ، مجسمه ها و کارهای دستی مختلف ، رقص ها و غیره..
خوراک بینی؛ تمامی عطرها شامل عطر میوه ها ، گل ها، غذاها ، گیاهان ، بوی خاک ، باران ، چوب ، عطرهای مصنوعی ،بوی شیر از دهان شیرخواران، بعضی ها حتی از بوی رنگ ،استن یا بنزین هم لذت می برند و تغذیه می کنند.
خوراک گوش؛ اصوات شامل صدای کسانی که دوستشان داریم ، آواز ها ، موسیقی، صدای شرشر آب ، صدای پرندگان ، صدای خرد کردن کاهو روی تخته چوبی ، صدای جرینگ جرینگ النگوی مادرها ، صدای خندیدن کودکان...
خوراک حس لامسه ؛ مثل لمس حریر ، ابریشم ، گلبرگ ، لمس پوست نوزادان ، لمس کاغذهای قدیمی ، لمس کاغذهای ارزشمندتر مثل پول البته برای بعضی ها...
خوراک مغز؛ که البته راه ورودی اش اغلب چشم ها و گوش ها هستند ، مثل خواندن کتاب و تماشای فیلم و گوش کردن به موسیقی های فاخر و گه گاهی حتی همصحبتی با کسانِ خاصی یا حتی بازی ها اغلب خوراک مغز هستند...
خلاصه که هر کسی با توجه به سلیقه اش ممکن است احساساتش را با چیزهای مختلفی تغذیه کند. ولی اگر گمان کردید می خواهم درباره کتابی که این روزها می خوانم برایتان بگویم اشتباه کردید ، مجله و روزنامه هم نه ، فیلم و سریال و شو تلویزیونی هم نه ، موزیک هم نه ،سایت یا سرگرمی مجازی هم نیست ،پسر 28ماهه برادرم هم نه، من می خواهم از مستقیم ترین مفهوم خوراک که به ذهن متبادر می شود بگویم:
1. از میان 20-30 کیلو اناری که خانواده ام در یک هفته مصرف می کنند ، هر شب یکی را با دقت تمام انتخاب می کنم،سرخ و درشت و سالم،تکیه می کنم به پشتی کنار بخاری ، 30-40دقیقه با حوصله میان دستانم بازی اش می دهم ، ذهنم که آرام شد ، انار که نرم شد ، از شکافی کوچک تمام شیره اش را می بلعم ، بعد می شکافمش برای تشریح و از دیدن دانه های سالم در دل انار بهت زده می شوم.
2. دو ظرف بلورین می آورم؛ یکی پر از دانه های تخمه آفتابگردان و دیگری خالی ، تخمه ها را می شکنم و ظرف خالی را از شکسته هایش پر می کنم ، دق دلی ام که خالی شد ، یک لیوان چای می نوشم تا تشنگی حاصل از شوری اش از جانم بپرد.
3. اگر اهل چای سبز هستید توصیه می کنم چای سبز لیپتون با اسانس نعنا را حتما امتحان کنید که عطرش روح انسان را به حظ وافی می رساند.
خلاصه ترش اینکه این روزها عجیب میان خوردن و نخوردن ها گیر افتاده ام و اصلا میلم به کتاب و فیلم و سینما و این قرطی بازی ها نمی کشد.
پ.ن1: در این پی نوشت فقط خواستم بگویم "النگو" یک کلمه ی ریشه ای تورکی است.
پ.ن2: کودکان کوچک ، شدیدا خوراک مناسبی برای احساسات انسانی اند. کسانی که امکانش را دارند این لذت را از خودشان دریغ نکنند.
پ.ن3: سرگرم شدن با خوراکی هایی که از طریق دهان و حلق وارد بدن می شود به هیچ وجه بد نیست کاملا هم نرمال و منطقی و درست است.(والا)
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...