صفر شنبه با خدا می رویم کافه ؛ وقتي با خدا مينشينم براي هات چاكلت ،دلشوره ام نيست و به جاي يك فنجان يك كاسه پر ميكنم از معجون، نگران افاده ي خدا هم براي قاشق دهني ام نيستم،ظرف زيادي هم كثيف نميكنيم، تا تهش رو هم ميخوريم.

یکشنبه با خدا در ارتباطم ؛ وقتي با خدا ميخوابم براي عشق بازي هراسي ام نيست، خدا ايدز و هپاتیت كه ندارد، خودخواه هم نيست.

دوشنبه با خدا میرویم شهر گردی ؛ وقتي با خدا سوار واگن مردانه مترو ميشويم باكي ام نيست، خدا انقدر بزرگ است و جذبه دارد ك هيچ مرد كثيفي به من نميخورد .

سه شنبه با خدا بازی می کنم؛ وقتي با خدا شرط بندي ميكنم هميشه برنده ام ، ميگذارد برنده شوم، جر هم نميزند.

چهارشنبه خدا را با خودم می برم سر کار؛ وقتي با خدا ميروم سر كار نگراني ام نيست، مواظب حق و حقوق و بيمه ام هست ، هروقت هم خسته شوم زود مرخصي ام را رد ميكند..

پنجشنبه با خدا روزنامه می خوانم ؛ برایم خبر تحلیل می کند و وقتي با خدا مينشينم پاي حل جدول، پرسش هاي سخت رديف و ستون پانزده را زود پاسخ ميدهد ،اطلاعات عمومي اش حرف ندارد.

شش شنبه با خدا دو دوتا چارتا می کنیم ؛ وقتي با خدا مينشينم پاي حساب كتاب ماهانه ام، پول كم نمي آرمکه هیچ ؛ رسيد اضافه هم مي ماند، پول تو جيبم ميگذارد.

هفت شنبه با خدا می رویم مهمانی ؛ وقتي با خدا ميرقصم ازينكه پسرها نگاهم كنند حسودي نميكند ،  خوب می رقصد و حواسش به خستگی و تشنگی ام هست، او يه پا لرد است شايدم كنت باشد.

هيچ حواسم نبود هفته هاي با خدا هشت روزه است. اصلا حالا که اینطور شد ميخواهم با خدا ازدواج كنم.