دلم برای غریبه ها تنگ می شود گاهی
عادت ندارم از روی ظاهر افراد قضاوت کنم، ظاهر بدی هم نداشت ولی تحملش مثل این بود که در هاون بزرگی گیر بیافتی و یک غول با دسته هاون به جانت بیافتد....خودش بود و مادرش و خواهرش و شوهر خواهرش که دوست برادرم می شد.... نسل در نسل غریبه بودند و تحملشان فقط برای سی دقیقه مانند جان کندن بود.... رفتند.. به سلامت. به اصرار مادرم پذیرفته بودم که میزبان باشیم.. مادرها دلشان شور می زند همیشه.
امروز روز غریبه ها بود ... دوست ها مارا قال گذاشتند (ذهنم یاری نمیکند که قال درست است یا غال درست تر؟!)
دو ساعت قبل تر با شصت-هفتاد نفر نسل در نسل غریبه زیر سقف آسمان بودیم، نه دسته هاونی بود و نه استکان چایی که در دست کسی بلرزد... بازی هفت سنگ بود و یک جام طلا و مدال های رنگارنگ...
منکه دیر رسیدم حس بازی هم نداشتم ولی زدند و سنگ ها را ریختند و به هر بدبختی بود دوباره چیدند و کلی به همه خوش گذشت./خاطر همایونی مان دو ساعتی از رنج دوران در امان بود./
انها که قرار پارک پردیسان را از دست دادند که هیچ ، آنها که زودتر رفتند و حرکات موزون دوستان(؟) را از دست دادند بدجور ضرر کردند...
همه عمر برای اهل قلم و هنر و نقاشی و موسیقی و عکاسی و ... احترام قائل شدم و دلم برایشان تاپ تاپ کرد ولی هرکه در تقدیر منست اهل عدد و رقم و اندازه و شعبه در این شهر و ان کشور و از این تیپ هاست.... چه کنیم؟
بگذریم از نسل در نسل غریبه ها، گاهی غریبه حکم دوست دارد که از خواهر یا برادر به من نزدیک تر است ، حالا یکی پیدا شود از دوست بپرسد چرا می شکند؟ ای بابا نمیشود با این فرزند آدم به خوبی و اسانی سر کرد.. این روزها بدجور کلافه ام...
پ.ن: این پست پیوست ندارد.
راستی هر کی بلد هست بهم بگه چطوری فونت عنوان وبلاگم رو عوض کنم؟ عکسش پریده ،انگار کچلی گرفته.. میخام نستعلیق بشه، طوری که اون بالا پر بشه...
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...