روز رفتن
آشوب و غوغایی در دلم برپاست
مرغکان عاشق باز عاشقانه می خوانند
روزی از روزهای زمینی؛ به آسمان خواهم رفت
نگاهش در نگاهم گره خورده
آرامشش قلبم را می تپاند
دستهایم را به سویش دراز کرده ام
با سکوتش صدایم می زند:
بیا؛ بیا؛ بیا بالا...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 19:10 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...