نجواهایت تمام فضای گوشم را پر می کند و من تو را بو می کشم. با سر انگشتانم لمست می کنم. تو سردی مثل برف، با صدای دستانم آب می شوی، ذوب می شوی مثل شیشه.

شکل می گیری، کریستال می شوی. نور از تو، از وجودت گذر می کند. تو از آیینه شفاف تر می شوی.

من تو را در خودم دوباره خلق می کنم. تو مخلوق صوت دستان منی. تو سراسر صدایی مثل شکستن کریستال در آب.

تو با چشمان بسته، پرواز می کنی.... به سوی من.

ما با هم اوج می گیریم، بالا می رویم، صداهایمان در هم می آمیزند، صدای من عاشق صدای توست. صدا ها رجز می خوانند و به بی نهایت می روند و ناگهان در فرالمسی از لذت؛ "سکوت" جهان را می شکند و از میان لب هایمان متولد می شود.

ما برای همیشه ،برای ابدیت، برای جاودانگی صداهایمان را با هم آمیخته ایم و فرزند نامشروع؛ سکوت را ساخته ایم.

و "سکوتِ" من و تو تا زندگی جریان دارد، جور فریادهای ما را خواهد کشید.


* بعدا کوتاه شد.


این روزها با غلظت زیادی میل به نوشتن و بهتره بگم تایپ کردن دارم... گاهی ازینکه از رشته اصلی ام دور شدم دچار شک می شوم، وقت نمی شود آنقدر که لازم دارم بنویسم ، دلم پر می شود از حس و تمام سرم پر می شود از کلمات... در ازایش این روزها بیشتر حرف میزنم، این بیشتری را دوست ندارم.. کم حرفی از ویژگی های خاص من است.. از آن ویژگی هایی که دوستش دارم و مرا با آن می شناسند.