خدا رو 100هزار مرتبه شکر صبحانه و ناهار مهمان شرکت هستیم.. شام هم وقتی می رسم مامان یه چیزی حاضر کرده و چون فقط یک وعده غذا خونه ام معمولا غذاهای خوشمزه و مورد علاقه ی من...

وقتی غذا هست برای خوردن.. ایراد می گیریم که من اینو دوس ندارم و اونو دوس ندارم... با ماست و ترشی و نوشابه هم حجم غذامون رو به زور افزایش میدیم....

کار به جایی می رسه که یه صبح سرد زمستانی روی وزنه خانگی می ایستی و می بینی نخیر تنگی لباس ها دروغ نمی گفتند و 7-8 کیلو اضافه وزن داری.(شکلک گریه)

چیزی نمونده شبیه خرس بشم.. شایدم شدم و بی خبرم...

خلاصه از امروز رفتم تو رژیم... برام دعا کنید(شکلک التماس)

حقوق مبارک رو هم بگیرم ازین قرص لاغری گرونا می خرم که کمکم کنه...

چای سبز می نوشیم و....

5شنبه ها هم اگر از شر مهمانی های بخوربخور خلاص شوم یک پیاده روی ، چیزی....

هفته هایی هم که کتاب خوانی نداریم، جمعه صبح ها میروم دربند... اصرار نکنید با من بیایید... گروهی باشد آخرش منتهی می شود به رستوران و کباب و کافه و بستنی... نمی خام باهام بیایید( شکلک بغض)


خلاصه آخرش مانکن می شویم مثل این عکس:   


نه مثل این عکس:  


نه فکرهامو کردم بهتره باربی بشم؛ آخه باربی بشم چشمام آبی میشه و موهامم همچین مواج و طلایی


برف آشتي ست

گلوله اش نكن...

پ.ن: منتظر پیشنهاد های رژیمی و طلایی شما هستم..