مانده ام در خم و پیچ های آینده... تنهایی خودم در ازای پر کردن تنهایی دیگری........ می اندیشم و تصمیم نمی گیرم. لحظه ها از پس هم می روند و فرصت ها می سوزند و من نمی دانم.........نمی دانم چه می خواهم........

آنقدر دل آشوبه هایم حرف در حرف می شود که خواب هایم را هم پر کرده اند.

تنهایی خودم در قبال تنها نبودن مادرم.

این همان دیوار دفاعی ذهن من است که تمایل من برای دوستی های ساده را هم کور میکند. شاید انتخاب من همین باشد.... ماندن من ، همیشه ؛برای مادرم.


پ.ن1:؟؟!

پ.ن2: بالهایم را در هیاهوی زمین جا گذاشته ام. بال تازه ای می خواهم.