ابتدایی که می رفتم... با خودم فکر می کردم سال 1380 که برسه چه اتفاقی خواهد افتاد.. چقدر بزرگ شدم و چه تغییر ها و تحولاتی در زندگی ام رخ داده و...

یه فالی بود بچه ها می گرفتند با زنجیر نقره و کتاب حافظ ... هر بار که زنجیر می چرخید برای یک سال می شمردند تا سال ازدواجشان مشخص شود...

یادم هست برای یکی از بچه ها که به سال 82 رسیده بود همه با هم واااااااااااااای...اوووووووووووووه...هر هر و کرکر..........

خلاصه سال ها گذشت و از 1380 به 1390 هم رسیدیم.....

حالا سال 1390 می رسه و هنوز فکر می کنم برای ازدواج انگیزه ای ندارم که هیچ بازدارنده های بیشتری هم منو احاطه کرده اند.


ولی نا خواسته آغوش بازی برای پذیرش سال نو دارم... سال پیش رو با همه ی اتفاقاتش دوست داشتم...

توجه: به زودی پستی از بهترین ها و بدترین های وبلاگستان در سال گذشته خواهم نوشت.. لطفا به کسی بر نخوره و جدی نگیرید ...