هم نفس
صدا..........
تصویر............
نور....................
حرکت..................
صدایم می زند، گوشه چشمانم را باز می کنم، می بینمش، نور سپیده دمان را تشخیص می دهم...
نوید صبح را در جانم می ریزد و من حرکت را با صدای او آغاز می کنم...
در روزی غیر ازین زندگی ام فریاد خواهد زد:
کاااااااااات.

و من می دانم اگر نبود هر روز تاخیر ... شیره ی روزم را می مکید و من از ظهر شروع می کردم.
اگر مادرم نبود... ./
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 9:34 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...