دلخورنامه
یک زن و مرد جوان سوار بر موتور سیکلت بودند... اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد ظاهرشون بود... خدا بدش نیاد ولی از زیبایی های عالم به این دوتا داده نشده بود........ هیچی ........ به تعبیر عوام:زشت.
یه کیسه چاقاله بادوم دست زن بود... خلاف موتورسوار های دیگه برای فرار از ترافیک عجله نداشتند...
یه چاقاله خودش می خورد و یه چاقاله دست مرد می داد....
سادگی و لبخندهاشون بطور رشک انگیزی زیبا بود.
بی اغراق می گویم:به دنیایشان حسادت کردم.
بی ربط نوشت: خواب گربه ها یادتون هست؟ تعبیر شد.
بی ربط نوشت2: شما به سحر و جادو جنبل و دعا نویسی اعتقاد دارید؟
بی ربط نوشت 3: دلخورم... همین و بس./
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 9:35 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...