دخترهای قصه ها دو جورند: یا فقیرند و خوشگل و دوست داشتنی و شاد... یا پولدارند و خوشگل و دوست داشتنی و غمگین...

دخترهای تو قصه ها همیشه معشوقه اند، حتی اگر با غروب خورشید به هیولا تبدیل شوند باز هم کس یا کسانی هستند که عاشقشان هستند...

دختر های تو قصه ها همیشه دست و پای بلوری دارند و چشم های درشت و موهایشان بلند ست...

دخترهای تو قصه همیشه آواز می خوانند یا از غم و یا از شادی...

اما پسر های تو قصه همه یک جورند، قوی و درشت هیکل، زرنگ و تیز، باهوش ،اغلب شکارچی یا مهندس ، اهل شوخی و خوشمزگی، شجاع... اسبی ،مرکبی هم دارند...

پسرهای تو قصه نمی خواهند عاشق شوند ولی یهویی در دام ِ دلدادگی می افتند...

پسرهای تو قصه می توانند دخترهای تو قصه را روی دست بلند کنند و بچرخانند و آواز بخوانند...

***

قصه های من فقط شیرین و فرهاد و واله و عذرا و... نیست، فقط زیبای خفته و رابین هود و... هم نیست.

تمام قصه های دنیا همین شکلی اند....

دخترها هر جا باشند پتانسیل معشوق شدن رو دارند ولی پسر ها باید منحصر به فرد باشند تا دخترهای قصه عاشقشان شوند.

به نظر میاد دنیای واقعی با قصه های حقیقی فرق دارد... شاید امروزه روز باید قصه ها را سروته نوشت.

یا نه بگذاریم قصه ها،قصه بمانند...

دیگر نه تمام دخترها لایق دوست داشتنند و نه پسری با تمام ویژگی های عاشق شوندگی  پیدا می شود.

دیگر قصه ها قصه ی خانم و آقای اسمیت ، آتش بس و دختر حوا / پسر آدم است. برابری بهانه خوبی شده تا زن ها وظایفشان را بگذارند زمین و شبیه مرد ها به میدان شکار بروند. چکمه بپوشند و شلاق به دست...

مرد ها لاغر و مردنی.... مو بلند کنند و خود را آرایش و پیرایش کنند و ...

***

نه دختر ها لیلی ماندند و نه پسر ها مجنون... سرزمین من بی لیلی ست و سرزمین من بی مجنون....


+منٍ ناکام