خدایی که کمی خواب است

پروردگارا
***
نشسته ای آن بالا ، انگار که شطرنج بازی کنی...
تقسیم بندی کردی : بعضی ها سرباز ، اولین فدائیان در هر زمان...
بعضی ها پادشاه با لشگری از فیل و اسب و محافظ و قلعه های مستحکم....
***
شاه ها تا آخرین لحظات بازی زنده اند و در امان.....
ما سرباز ها، ما سیاهی لشگر ها، ما مردم عادی چه کنیم که اولین تاثیر جنگ، گرسنگی، زلزله، سرما یا گرما همه و همه نصیب ماست.
همه ی ما را به کشتن می دهی تا آن شاه قد بلنده ، اون گوشه پشت قلعه ها و فیل ها و اسب ها سالم و پابرجا بماند.
***
چرا مثلا خاله بازی نمی کنی که نه جنگ دارد و نه مردن.. بدترین جایش همان قهر است که یک روز هم دوام ندارد.
***
اصلا سر ظهری چرا نمی ری بخوابی؟ نمی گی همسایه ها از خواب می پرند و می آیند فحشش رو به ما عمه های بی گناه می دهند؟!
+تمنا
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 12:33 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...