تُنگ بلور ، تَنگ دلت
من که همزاد ماهی ها هستم.. شنا بلد نیستم.. ولی دست و پا که میزنم در جریان رود جاری می شوم.. جاری تر از همیشه.. سرم را که از زیر آب بیرون می کشم.. گیسوانم چنان بروی گردن می نشینند گویی مرا از ازل ماهی تراشیدند.. آب آب گویان می روم تا برسم به سرچشمه...
عید هم که باشد به تنگی بلوری ، تَنگ دلتان جا خوش می کنم و مهمان تیک تاک ساعت هایتان می شوم...
خوش تر از همه روزی بود که حوض های فیروزه تان خانه ی من بود... در آغوش موزائیک های کوچک... زیر نور آفتاب و مهتابتان.. شریک وضوی صبحدمان و هم بازی حیای گربه ها بودم..
اینک اما ..مرا بروی دلتان جا دهید... همین گوشه ... همین کنار.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 15:4 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...