در این شب و روزهای اسارت جهانی منِ ساده لوح نشسته ام و نقشه ای برای صلح میکشم
کوله بارم را بر میدارم
شال و کلاه می کنم
بند کفش هایم را می بندم
به پشت سر نگاه نمی کنم
تمام زشتی ها را جا می گذارم
آرزو می کنم هیچ کس کاسه آب را خالی نکند
به افق خیره می شوم
مستقیم
می روم تا خود خدا

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 16:45 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...