موهایم را برس می کشم، کرم دور چشم و اسکراب صورت رابا دقت به پوستم می مالم و ماساژ می دهم، دوتا بالش بزرگ و نرم را می گذارم روی هم و مثل شاهزاده ها فرو می روم در نرمی شان، برای خوابیدن، باد خنکی به صورتم می خورد، پلک هایم را خیلی شیک روی هم می گذارم و ترتیب مژه هایم را تصور می کنم... ستاره که هیچ... گوسپند هم.... از شانه راست به شانه ی چپ... از شانه چپ به شانه راست....

اگر یک شاهزاده واقعی بودم، می خواستم تا ملیجک بیاید برایم کتاب بخواند ، یک عاشقانه ی آرام... که گم شوم در روزگار استارهای قصه...

کمی زل می زنم به تصویر بی صدای تلویزیون، کمی رایانه ی همراهم را به رخت خواب می آورم ، دست آخر هم در مونیتور ِ مختصر موبایلم می گردم در یوتیوب و ...

خواب که نیاید ، نمی آید ، شاهزاده باشی یا نباشی، فردایت شنبه باشد یا نباشد.... خواب که نخواهد بیاید ، نمی آید لعنتی.

پ.ن: از بس هر روز برگ تاخیر پر کردیم...