نا امید از امیدواری
دل من از غصه لبریز است و
آسمان دلش یک جای دیگر گیر است و
عشق انگار برای همیشه از من سیر است و
برای رفع بلا کمی دیر است و
جوانی ام برای هر کاری پیر است و
کائنات هم از ناامیدی من دلگیر است و
گربه همسایه حالا دیگر شیر است و
آنچه در کمان دارم همین یک تیر است و
تیر من به تیزی شمشیر است و
راهکار آمدن یک سفیر است و بس...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۷ ساعت 11:19 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...