دل من از غصه لبریز است و

آسمان دلش یک جای دیگر گیر است و

عشق انگار برای همیشه از من سیر است و

برای رفع بلا کمی دیر است و

جوانی ام برای هر کاری پیر است و

کائنات هم از ناامیدی من دلگیر است و

گربه همسایه  حالا دیگر شیر است و

آنچه در کمان دارم همین یک تیر است و

تیر من به تیزی شمشیر است و

راهکار آمدن یک سفیر است و بس...