بارش شهابی آلفا در آسمان ایران خیلی پربار نیست
این نوشته ارزش خواندن ندارد وقت تلف نکنید، تمرین لازم شده ام ، شدید...
یادم می افتد مو به تنم سیخ می شود، آنروزها تا 3-4صبح هم که می چرخیدیم در نت، تا همان سه ثانیه مانده به خواب، روی صندلی چرخدار بودم و پشت میز، گردن شکسته، پاها ورم کرده، بعد باید بلند می شدیم با چشم بسته می رفتیم تا برسیم به بالش و آنوقت بود که می پرید این خواب لعنتی از سر...
حالا اما تا همون سه ثانیه ی آخر انلاینیم، چشم ها که گرم گرم شد، در جعبه جادو را می بندیم و اتاق را سراسر ظلمات در بر می گیرد و فقط کمی سر می خوریم پایین تر و تمام... خواب هفت پادشاه.
یک عالمه کارت اینترنت دارم از آنوقت ها، 20ساعته ، 5هزار تومان پول می دادم براشون... اگر اونهمه پول رو سکه خریده بودم اونوقت ها...
اما حالا تمام این مساحت خانه آنتن دارد، پر و پیمون...
اصلن من عاشق تکنولوژی ام، که حالا با من می آید در نشیمن، ولو می شود روی فرش و یکطرف تخمه آفتابگردان و آنطرف کتاب های نیم خوانده با کاغذ هایی در میانشان به نشان، آنطرف تر موبایلم، اینطرف تر من و بالش. حالا کمر راست نمی ماند که نماند، ستون مهره ها دلخور می شوند که بشوند، منم و هزاران صفحه خواندنی، نو و کهنه. منم و هزار آدم رنگارنگ، حقیقی و مجازی. منم منی که تنها نیستم. منی که در مساحت یک قالی لاکی رنگ 9متری فضا دارد برای اینکه با خودش تنها، زیر این سقف زندگی بگذراند، تعطیلات سپری کند، بیاموزد، بیاندوزد... همه ی اینها هست، در حالیکه یک چشمم به مادرم است در آشپزخانه و چشم دیگرم به دنیا و دوستانم.
این منم و دستی که دیگر مثل سابق به کیبورد نمی رود و حرف هایی که از همیشه سخت تر کلمه می شوند. نشد که بشود، نمی شود که شود.
+حالا اگر هم سر در نیاوردید، مشغول ذم به اید اگر خودتان را مجاب به کامنت کنید ؛)
پ.ن: اصن من عاشق ایرانم، واسه ایست بازرسی هاش، واسه اتوبان های دو طبقه اش، واسه قلیونای پرتقال-نعناش، واسه اجلاساش، واسه تخمه های آفتابگردونش، واسه بستنی سنتی هاش، واسه حلیم بادمجونش، واسه روابط خوب بین زن داداش -خواهر شوهراش، واسه قهرمانای المپیک و پارا المپیکش، واسه صف سینماهاش، واسه مساوی پرسپولیسش، واسه توزیع در شبکه سینمای خانگی اش، واسه کلاه قرمزیش، اصن همینجوری...(اصن برای کلیپ های فرهنگی ِ فوق العاده وزارت ورزش و جوانان)
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...