آینه بین
ورق ها، بی بی را کنار شاه نشانده،
در فنجانت نقش چشمان منست
و تو-ی- یکدنده،
هربار می گویی:
به فال اعتقادی نداری.

حافظ اما به من وعده عشق داده است:
خمها همه در جوش و خروشند ز مستی / وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است
از وی همه مستی و غرور است و تکبر / وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم / با دوست بگوییم که او محرم راز است
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان / کوته نتوان کرد که این قصه دراز است
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 8:52 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...