cappuccino
سردم که می شود؛ یک گالری می خواهم تا
کیفم را روی دوشم بگذارم، قدم بزنم، حل شوم در موسیقی جاری اش، میان تابلوها، رنگ ها، حجم ها، قل بخورم، تاب بخورم، سر بخورم... بچرخم.
...
تشنه که شدم، هوس یک ماگ بزرگ کاپوچینو ام را، با تو قسمت کنم.

کاپوچینو، با یک عالمه شکر، طبقه دوم ِ همان کافه، کمی بالاتر از میدان...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 15:21 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...