گــُـل تو باشی ، من ِ مفلوک ، دو مشتم خالیست ..
تمام زندگی ام
پوچ می شود
گُلِ من؛
دست های خالی ام پیش کشِ تو؛ پُرشان کن.

خیردعا
منیژه در میان جمع ایستاده بود و سعی می کرد تا بیش ازین اشک از چشمانش جاری نشود ولی فایده ای نداشت ، همه ی خانواده و فامیل جمع بودند. مریم و معصومه چنان هق هق کنان گریه می کردند و اشک تمام صورتشان را پوشانده بود که دل هر بیننده ای را می لرزاند. مجید هم نزدیکِ در ورودی به ستونی تکیه داده بود و بی صدا اشک می ریخت و چشم از صورت خواهرش بر نمی داشت. مادر و خان ننه اش هم دل به دل هم داده بودند و در عین اینکه هم را دلداری می دادند تاب اشک نریختن هم نداشتند..
کسی زیر گوش منیژه می گفت: بسه دیگه گریه نکنی ها..
اما پدر ، مثل یک درخت تنومند و ریشه دار محکم ایستاده بود و برای خوشبختی دختر و دامادش دعا می خواند. دست عروس را گرفت و بدور سینی ای که روی زمین بود و درونش قندان و کاسه آب و نان و سکه بود هفت بار گردادند. دست هایشان را در دست هم گذاشت و برایشان هفت پسر و یک دختر و عمر با عزت و زندگی شادی ارزو کرد. (از آرشیو اینجا)
من در دانه های ریز حرف..
من در یک رب مانده..
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...