دلـ ـشکستـ ـه
که از درون تاول زده ام
اینجا
سمت چپ سینه
-خانم مهرام لطفا یک لیوان آب برای من بیارید.
در را که باز کرد ، رئیس تقریبا روی صندلی اش وارفته بود، دکمه پیراهنش تا روی سینه باز بود، صورتش سرخ شده بود و گرمایش انگار تا چند متر اطرافش را می سوزاند، نگاهش اما .. حال و روز خوبی نداشت. تمام اینها را در کمتر از یک ثانیه دریافت و تیله ی چشمانش را به روی موزائیک های خاکستریِ کف سّراند. چند قدم جلوتر رفت و بدون بالا آوردن سرش لیوان را روی میز گذاشت.
-خانم مهرام این دستمال تموم شده، لطفا یه جعبه دستمال کاغذی بیارید.
با نزدیک شدن به در، قلبش سنگین و سنگین تر می شد، داخل شد. اینبار رئیس بیشتر پشت مونیتورش فرو رفته بود. ولی دیگر نگاهش به او نبود، صورتش خیس عرق و مستاصل به نظر می رسد. دستمال را از همان چند قدمی روی میز سر داد و زود از اتاق بیرون پرید.
-خانم مهرام ، امروز... امروز باید... می تونید زودتر تشریف ببرید.
در کمتر از یک دقیقه بند و بساطش را جمع کرد و از در شرکت بیرون رفت. از آسانسور که پیاده می شد، خانم مهندس شمس، مشتری دو سال پیش رو دید که با آسانسور بالا می رفت.(از آرشیو اینجا)
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...