سرو منی...
..
من و خیلی ها زیر سایه ات جا می شویم..
سایه ات هیچ...
گرمایت را فقط به من بده.

:دی
اوه عزیزم متاسفم!
شب سالگرد آشنایی شان نشسته بودند در یک رستوران شیک، زیر نور شمع ها و چراغ های مجلل، طبق دستورالعمل تمام داستان ها، زل زد در چشمانِ سیاه رنگ دختر زیبایی که روبرویش نشسته و یک جعبه کوچک زرشکی رنگ ِمخملی از جیبش درآورد، درب جعبه را آرام باز کرد، مثل تمام قصه های سیندرلایی برق از میان جعبه بیرون می جهید و چشم را کمی تنگ می کرد. انگشتری زیبا با آن نگین تراش خورده ی درشت در میان و هشت نگین کوچک در کنار. صدایش را تنظیم کرد، طوری که خوب به گوش معشوقش برسد؛ سارای زیبای من، با من ازدواج می کنی؟
***
نیمه شب، در حالی که در خیابان های بی صدا پرسه می زد، با خود اندیشید؛ باید ژانر کتاب هایی را که خوانده بود و فیلم هایی را که دیده بود کنار بگذارد و به صداقت نویسندگانش شک کند.
چقدر در فیلم ها دیده بود و چقدر در قصه ها خوانده بود و چقدر از این و آن شنیده بود که...
+گوش کنید: یکی یه دونه؛ پیروز (اینجا) این آهنگ صرفا برای کمی جنب و جوش در مخاطبان اینجا درج شده، اگر به قول دوستی حس دامن کلوش و تکان دادن تمام جوارحتان را ندارید دانلودش نکنید خب....:دی
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...