برف، هر قدر هم که ببارد

رد پای تو را پر نمی کند؛

این ردی که بر دلم گذاشتی./

+این پست را پشت پنجره اتاقتان بخوانید.


اکوستیک

از شکاف در نیمه باز، هاله ای از بخار بیرون می خزید.. دستی به نیاز از میان در بطرفم دراز شده بود، در دو قدمی اش دستم را دراز کردم و آن نرم و سپید را به دستش دادم.

حیف شد، من عاشق آواز های حمامی اویم.


قبا قامت

برای دیدنت؛

سیاهی چشمانم تا انتهای سپیدی سر خورده است..

این طلوع است یا غروب؟

در افق نگاهم پدیدار می شوی یا در فلق فرو می روی...

جانا؟!(13آذر90)


من در دانه های ریز حرف...