همین سه روز پیش خاستگاری یک دکتری مدیریت را رد کرده ام.. اصلن چه معنی دارد که امروز با دیدن آن لباس سرهمی راه راه رنگی رنگی در آن بوتیک لباس نوزادی از تصمیم سه روز قبل حس پشیمانی پیدا کنم... اصلن اگر بچه اکم به آن آقاهه می کشید چه خاکی بر سر می کردم... اولین تصور من در بر خورد با خاستگارهایم ترکیبی ست از صورت خودم با صورت مرد جوانی که با کلی امید و دلشوره توام روی آن مبل تکی چپ سالن می نشیند ... خب هنوز به حس خوبی نرسیدم.. ینی اگر حس کنم ابروهای من با چشم های او و بینی من با دهان او، رنگ پوست او با رنگ موهای من.... می تواند یک فرشته کوچولو به دنیا هدیه کند هیچ شک نکنید که می پذیرمش... ولی ترکیب ها خوب چفت نمی شوند...

... اینها را بر من نخوانده انگارید...

....

بعد نگاشته شد: این متن یک رنگ و بوی غرولندانه ی تلخ و بی مزه داشت که اسمشو گذاشدم :کوفتی، که نیمه شب با چشمان نیم بسته و نیم باز نوشته شده بود، ادیت و بیشترش حذف شد، تنها پاراگرافی که امروز از نظر خودم جالب اومد رو نگه داشدم که بالا خوندید... چه کنیم دیگه.. غمبادهای ماهم این شکلی اند.