سرد نامه
همه تنم از سرما مورمور شده .پشت پنجره آفتاب هست ولی خورشید اول صبح اونقدرا جون نداره که همه ی آدمای تو اتوبوس رو گرم کنه . باد سردی که تو می آد منو یاد زوزه ی گرگ می ندازه.
تصور اینکه برای پیاده شدن هم صف بایستیم عجیبه باید دونه دونه اسکناس ها رو به آقای راننده بدیم.
برای رسیدن هیچوقت یک اتوبوس کافی نیست .
باید تمام صندلی ها پر بشه .خورشید تیزتر شده ولی حتی بیشتر از تعداد ایستگاه ها دربها بازو بسته می شه وباد سرد پاییزی زوزه کشان به صورتم سیلی می زنه...
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان ۱۳۸۸ ساعت 11:28 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...