چه خوب نبودن را بازی میکنی..
باید مطلب جدیدی بنویسم، باید خالی کنم این کله را از هجوم کلمات، اما بازی درآورده اند گویا، سخت گرفته اند با من، تلافی می کنند، تمام روزهایی را که بر ایشان سخت گرفته ام، آری کلمات را می گویم، از آغوش شب هایم، از صفحه کلید موبایل و لپ تابم گریخته اند، این روزها در من فقط حرف مانده است، حرف های صامت، شکسته و آنهایی که هزوارش ـند، آنهایی که خوانده نمی شوند، با این حروف هم که نمی شود کلمه ساخت، می شود؟ حرف های تلنبار شده را تصور کنید مانند قطعات پازل، پازلی که از بی محبتی هزار قطعه کم دارد، پازل را پهن می کنم به روی میز و با کنجکاوی جای حروف خالی را می کاوم...

+ شما هم بوی پاییز را می شنوید؟
++ گاهی مایلم ماهی باشم!!
ماهی هشت ثانیه حافظه بیشتر ندارد..
بی هیچ خاطره ای!!!!

+ شما هم بوی پاییز را می شنوید؟
++ گاهی مایلم ماهی باشم!!
ماهی هشت ثانیه حافظه بیشتر ندارد..
بی هیچ خاطره ای!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 8:37 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...