لاک های قرمز را پاک کردم و

ناخن هایم را آبی آسمانی رنگ کردم..

چرا!؟

شاید بشود از آسمانی ِ ناخن هایم بالا بروم تا دل ابرهای این روزها که هنوز کم اند و کم بار، که هنوز خورشید و آفتابش می چربند بر خنکای مهر، بالا بروم، دست بسایم بر عرش، بیدار کنم خدای را از قیلوله ی امروزش، چای را که پیش ازین با دیگران نوشیده است، برایش یک لیوان آب زرشک آلبالو مخلوط با نمک فراوان بیاورم شاید دلش را ببرم با این مزه ی بهشتی، بهشتی که نــه، در بهشت مدام شیر است و عسل، من باید خدای امروز را با طعم های تازه اشنا کنم، شاید آنها را هم در منوی میهمانانش گنجاند، این مزه که به دهانش جان داد و گس بودن خواب نیمروزی را پراند، همچون بچه گربه ای از سر و کولش بالا بروم، قلقلکش بدهم و خنده اش را تماشا کنم، شاید هم توانستم کار را به جاهای باریک برسانم و بوسه ای، بوسه ای وسوسه انگیز را بر گودی گلویش بفشارم، از آن جور بوسه ها که تمام تابش طاق شود و خود برای بوسیدن های بیشتر و چه بسا همآغوشی مرا سخت در بر بفشارد و از تنگی آغوشش جانم تا لب ها برایش بالا بیاید و آواز سر دهم..

+خدایا امروز هزارجور دل گویه و حاجت شرعی و غیر شرعی و تند و شیرین و زمینی و آسمانی دارم.