نمی دانم اقتضای سن و سال است و یا برگرفته از شرایط حاکم بر حال و احوال این روزهایم. پیش ازین هرچیز کوچکی مرا نمی رنجاند و از بودن و گاه نبودن آدم ها نمی هراسیدم و سخت بودم و شاید هم سرد...

اینک من شده ام همچون دخترکی چهار ساله که با هر گریه ی عروسک کوکی اش اشک می ریزد و با هر پلک بازکردنش می خندد..

سال ها پیش اگر برادرم مثلا در خدمت سربازی بود و سه ماه یکسره به مرخصی نمی آمد اصلا متوجه گذر زمان هم نمی شدم ولی این روزها از خبر بلیط یکسره اش برای آن شهر در  2000 کیلومتری اینجا دلم بسی گرفته است.

همین حس های مرموز و عجیب مرا می ترساند از توان و قدرتی که در من نیست؛ برای بی تکیه گاه ادامه دادن.