باد میـ وزد... بی رحم
جمعه ها عذاب من اند.. کفاره گناهانم.. جمعه های زیادیست.. ده صبح بیدار میشوم.. دوش میگیرم.. شیکان پیکان میکنم... طوری که هیچ کس شک نداشته باشد یک ملاقات مهم در انتظار منست... عطر زده دست ـم را میگیرم.. یک گوشه ازین شهر خودم را میان جماعت ـی گم میکنم... حالا گردش های بی هدف جمعه بازار باشد یا اولین سانس از هر فیلمی در شلوغ ترین سینمای این شهر...
این منم که وظیفه دارم جمعه های هر هفته را یکـ جوری یکـ جایی به کشتن بدهم... که اگر دست روی دست بگذارم این جمعه ها مرا خواهند کشت.
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 14:22 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...