شر نشود حالی که دارم، سر می خورم در میان خاطراتم، یک جایی غرق می شوم، نفس های باقیمانده ام را می بینم که حباب می شود و با شتاب به سطح می رسد... دست و پا می زنم، دست هایم به هیچ کجا گیر نمی کند، تاریکی است و تاریکی.

در میان توده ای لزج و سرد وارفته ام، سراسر کوفتگی ام ، از درون گر گرفته و سوزان، آتشی در من بر پاست، از بیرون سرد و منجمد، روح در من مرده است.

کف هر دو دستم به روی زانوانم، تلاش می کنم برای برخاستن ، برای ایستادن.. برای ب و دن


صبح اولین شنبه ی بهمن ماه امساله؛ دوستت ندارم. شاید تا ظهر نظر عوض کنم.

+قدرت جذب من عالی شده... می تونم در لحظه همه ی مصیبت های کره زمین رو به خودم جذب کنم.