جنگ است و دعوا درون سینه ام
شر نشود حالی که دارم، سر می خورم در میان
خاطراتم، یک جایی غرق می شوم، نفس های باقیمانده ام را می بینم که حباب می
شود و با شتاب به سطح می رسد... دست و پا می زنم، دست هایم به هیچ کجا گیر
نمی کند، تاریکی است و تاریکی.
در میان توده ای لزج و سرد وارفته ام، سراسر کوفتگی ام ، از درون گر گرفته و سوزان، آتشی در من بر پاست، از بیرون سرد و منجمد، روح در من مرده است.
کف هر دو دستم به روی زانوانم، تلاش می کنم برای برخاستن ، برای ایستادن.. برای ب و دن
صبح اولین شنبه ی بهمن ماه امساله؛ دوستت ندارم. شاید تا ظهر نظر عوض کنم.
+قدرت جذب من عالی شده... می تونم در لحظه همه ی مصیبت های کره زمین رو به خودم جذب کنم.
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 9:22 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...