پرواز، پر نمیخواهد، دل میخواهد...
حالم خوب بود، همیشه امام رضا حالم رو خوب میکنه، تا موقع برگشت، دقیقاً تا همون لحظه که اون آقای سرمهماندار با یه سینی اسباب بازی های کوچولو اومد سراغ اون دختر بچه که موازی ما نشسته بود، آقای سرمهماندار انقدر مهربون بود، که دلم پر کشید واسه روزای بچگی مو روزای سفر در کنار پدرم، به سبب شغل پدر، کم سفر نکردم با طیاره، اون پازل های هشت تیکه و عروسک کوچولو های سوت دار، نه تنها قلب منو، بلکه همه وجود منو میلرزونه، اصلا چه معنی داره سرمهماندار انقدر مهربون باشه که آدم یادش بره پرواز دقیق یک ساعت تاخیر داشته!!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 1:13 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...