حتی یکی، یکی، یکی
از نیمه شب گذشته، من پناه آوردم به وبلاگم، خستگی عجیبی در من هست که انگار هیچ چیز خوبم نمیکنه، برادرم میگه باید یه وقت یک ساعته ماساژ بگیرم، حسابی سر حال بیام، اما انگار خسته تر ازینم که بایک روز تو خونه خوابیدن، یه گردش بیرون شهر، یه ماساژ، یه زیارت حالم خوب بشه... اینکه آدم منتظر هیچی و هیچی و هیچی نباشه، خیلی مضحک ه، خنده داره... نه تراژدی ه، گریه داره، حقیقت زندگی این روزها م همینه، از هیچی لذت نمیبرم، هیچ برنامه و نقشه ای ندارم، هیچ دغدغه و ترسی هم ندارم، حتی يه دوست درست و حسابی ندارم، حتی یکی...
+ کاش می شد کنج دنجی را شبی پیدا کنم/ آدمیزاد است دیگر... دوست دارد دق کند!!
شایان مصلح
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ ساعت 1:11 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...