همکار بد شاید همین زیرپایی شکسته باشد
دارم تمرین می کنم و دارم یاد می گیرم که از آدم ها هیچی به دل نگیرم چون نمیتونم پاسخگو و جایگزین تربیت های خانوادگی و شخصیت شکل گرفته شون باشم.
دارم تمرین میکنم در برابر حرف ها و کارهایی که خونم رو به جوش میارن، حداقل چند ساعت صبر و سکوت کنم بعد باز اگر لازم دیدم پاسخگو و پیگیر باشم.
دارم یاد میگیرم، کار فقط کار ه... هرچی که هست اصلا اهمیتی تو زندگی نداره و نباید روی روحیه و سلامت جسم و خلقیات من اثر بذاره..
تمرین میکنم نه مسائل شخصی و خانوادگی م رو بیارم سر کار و نه مسائل محل کار و ببرم خونه...
حیف .. حیف که بعضی ها نمی دونن چقدر ممکنه روح و روان مردم رو خدشه دار کنند با غرور و خودخواهی هاشون.. همیشه و همه جا کمی از حقی که به خودمون می دیم کم کنیم و سر سوزن گذشت مون رو بیشتر کنیم.
میدونم همش شد شعار ولی خب.. گاهی تکرار و نوشتن و خواندن یک موضوع میتونه تو ذهن تبدیل به ملکه بشه و ثبت و حک بشه تو جون و روح آدمی..
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 14:38 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...