گاهی کار به جایی می کشد که از درد قفسه سینه ات بترسی، از کندی دست چپت در چرخاندن فرمان ماشین وحشت کنی،... به هزار و یک چیز شدنی و نشدنی بیاندیشی و مستاصل..... بعد از مدت ها، بعد از سال ها، چشم باز کنی در بیمارستانی سرگردان باشی، آدم چطوری باید برای خودِ بدحالش پرونده تشکیل بدهد؟ از صفحه اول دفترچه اش کپی بگیرد؟ آدم چطوری روی پا بیاستد و در چنین لحظاتی فرو نریزد،  گریه نکند و تمام نشود...!