اینبار که از خانه به راه بیافتم، هیچ چیز را جا نخواهم گذاشت، نه شناسنامه ام را که تمام هویت منست و نه دفترچه بانک  را که تمام آن خرده پس اندازم در آن پنهانست، اینبار حتی آن بالش سبز کوچک را جایی در کوله پشتی ام جای خواهم داد و آلبوم عکس های هندی و کلکسیون عکس های سیبل جان را هرقدر هم که سنگینی کند برخواهم داشت.. این دفعه پاسپورت پدربزرگم را که زیارت مکه اش در سال1345 در آن ثبت شده را بر می دارم، یکجور میراث خانوادگی ست... و دستخط پدرم را، که ما را به خدا سپرد..

آمدنِ روزهای عزا را دوست ندارم، همین روزهای سیاه پوش بود که پدرم رفت، همین امروز و فردا بود... رفت و سیاه پوشی اش را برای ما گذاشت.

+اینم ببینید(+)

+گوش کنید: نشد؛ علی عبدلمالکی : اینجا

 ++قلی که دیگر دومی نداشت