یه روز صبح، مثل امروز
به اجسام وابسته نباشیم. یعنی نباشیم بهتره، البته شاید وابستگی توصیف دقیق ش نباشه، ولی بهر صورت به اجسام دل نبندیم، باهاشون حرف نزنیم، براشون اسم نذاریم، ...
یک روزی، بی سبب و با سبب، خودخواسته یا ناخواسته، از دستشون می دیم و دلمون میگیره...
نه تنها به اجسام، بلکه به خیلی از آدم ها هم نباید عادت کرد، نباید وابسته شد، نباید دلبسته شد، آدم ها از اجسام سخت ترند، نمیشه برای رفتن و نرفتنشون تصمیم گرفت، نمیشه برای موندن و نموندن شون هم تصمیم گرفت، یکهو یک روز صبح چشم باز می کنیم، میبینیم کفشاشون تو جا کفشی نیست، از یه روز صبح دیگه هیچوقت سلام مون رو نمی خونن و جوابی نمی دن، یک روز صبح، هوا روشن میشه و میبینی م هنوز بیداریم و داریم مرورش می کنیم، خاطرات رو، حرف هارو، چت هارو، عکس هارو، یادگاری ها رو...
یه روز صبح، مثل امروز بیدار می شی و به جای خالی ش نگاهی میندازی و تک و تنها راه می افتی با پای پیاده، بعد حتی دیگه صدای غرغرو جر و بحث های زنونه تو واگن قطار هم به هوشت نمیاره...
من در تلگرام:
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 12:39 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...