زندگی چیست؟

زندگی افت و خیز نیست...

زندگی یک خط ممتد ِباریک است..

مثل کش های یک سانتی.. سفت بگیری کش مياد و کشنده است، حتی رد ش روی بدن میمونه... شل بگیری، میافته و آبروت رو هم میبره... میافته و میندازدت زمین..

این حرفها ربطی به حال دیشب من نداره، رد گم کنی ه، مثلا من دارم درباره زندگی نظریه های فيلسوفانه میپردازونم...

دست نوشته های #الهام_محمودی

16فروردین 1396

صبح امروز رو با غرغر شروع کردم، تمام مسیر هم به زمین و زمان و تمامِ هزار راننده ای که جلوتر از من بودن و به شهرداری با این آسفالت خیابونش، به اونیکه رو زمین زباله ریخت، به اونیکه خیلیی آهسته از عرض خیابون رد می شد، به اونیکه نذاشت در آسانسور زود بسته شه، به همه، به همه غر زدم..

الان هنوز ساعت 9 نشده، من از همه اون غرولند ها شرمنده که نیستم هیچ، خوشحالم هستم، اما پشیمونم که چرا غرِ اون آدم فیلان رو به مادرم زدم!؟ چرا سر صبحی؟! چرا آخه!؟

درست شو دخترم، درست شو...

#روزشمار
دست نوشته های #الهام_محمودی

من هیچ، من ...

پیچک روی دیوار را دیده اید؟

بر

هیچ

میپیچد

 

آن منم.

Image result for ‫پیچک دیواری‬‎

 

مثل وبلاگ باشیم کاش

خوب نیست که هر وقت درد دارم در این خونه رو باز میکنم و توش می نویسم و غر می زنم به جونش و غر می زنم به جونتون...

خوب نیست که وقت شادی هام، وقت شادی هامون، سرخوشانه پی ِ خودم باشم و نباشم اینجا...

 

ولی

خوبه، خیلی خوبه که هنوز اینجا رو دارم، گمونم وبلاگ ها تنها عناصری در جهان هستند که رمز عبورشون دست خودمونه، تنها عناصری که به آدم خیانت نمی کنند.. تنها عناصری که میشه باهاشون مهربون نبود ولی بود، میشه رفت و هروقت دلت خواست برگشت... 

چهار دقیقه گذشت

و اینگونه شد که دل بریدیم...

یا دیروز..

یک روزهایی آدم از خواب بیدار ميشه و ديگه از هيچي نمیترسه..
اون روز، روز خوبی نیست.
مثلا همین امروز..

من در تلگرام:

https://telegram.me/darchin_e_chindar/320

رنگ بندی کامل است

آدم ها عجیبند، نه این رویشان مشخص است و اعتماد کردنی و نه آن رویشان... رو؟ بعضی ها هزار رو دارند، گاهی گمان میکنی مواد مخدری، چیزی مصرف می کنند که هر لحظه به رنگی هستند.. 

در برابر این رنگ به رنگ شدن ها چه باید کرد؟ چطور باید یک رنگ ماند و طاقت آورد؟ 

مثلا به همکاری که در گروه همکاران تهدید می کند و خشک و بداخلاق مثلا حق نداشته اش را طلب می کند و بلافاصله در خصوصی فدایت شوم و دوستت دارم و بوس بوس....

 

حق اش نیست بزنم بترکد!؟

آدم ها عجیبند، نه این رویشان مشخص است و نه آن رویشان...

بهتر از برگ گل سرخ

و اگر هشت میلیارد مردم زمین، تبریک باران کنندم 

به اندازه آن ماچ خوشحالی مادرم به دل نخواهد نشست... 

که بی شک خوشحال ترین مردم است بر خوشحالی های من...

رانندگی شما نشانه شخصیت شماست

بعد از هفته ها، وقتی امروز سوار ماشین جدیدم، راه افتادم بیام سر کار.. به خودم نهیب زدم، الی خانوم رانندگی شما نشانه شخصیت شماست نه اتومبیل شما...

و با خودم متعهد شدم حتی بیشتر از قبل قانون رو و حریم دیگران رو (سواره یا پیاده) رعایت کنم...

 

+خدایا شکرت ازین مرحله گذشتیم.

وقتی می گوییم تنهایی بد است

وقتی میگوییم تنهایی بد است، به این معنی نیست که صبح مان صبحانه در رختخواب میخواهد، ظهرمان جیم شدن از محل کار و یک ناهار دونفره گوشه پارکی کوچک و دنج، عصرمان کافه گردی و پیاده روی های پاییزی طولانی و شب مان، آغوش و بوسه و دوستت دارم و اینها...

وقتی میگوییم تنهایی بد است، به این معنی نیست که چرا من قفل پشت در را می زنم یا چرا در را با کلید باز می کنم، این نیست که کسی نیست که موهایم را شانه بزند یا برایم لاک بزند، این نیست که چرا در اتاق پرو مانتو فروشی بلاتکلیف میمانم و کسی به دادم نمی رسد..

نه

وقتی می گوییم تنهایی بد است، به این معنی که وقتی یک اتفاقی برای آدم بیافتد ولی کسی نباشد تا برایش تعریف کنی، برای 20هزار تومان پول هاج و واج وسط خیابان بمانی و ذهنت به هیچکس نرسد که بتواند (که بخواهی..) به دادت برسد، بیمار و نزار باشی و کسی تا رسیدن به دکتر همراهی ات نکند، ...

تنهایی بد است وقتی یک اتفاق خوب بیافتد و کسی نباشد تا برایش تعریف کنی... 

 

من در تلگرام:

https://telegram.me/darchin_e_chindar/297

هر از گاهی یک نگاهی

چند وقتی است برای خلوت سازی کمد و گنجه و دراور و قفسه و کشوهام، دارم سعی میکنم کمتر خرید کنم تا وسایل و لباس هایی که دارم استفاده بشه و اگر دیدم استفاده ای برام نداره، ردش کنم بره..

در این بین از وسایل محبوب من «لاک ناخن های رنگی رنگی» من هستند.. که حتی وقتی تموم میشن، دلم نمیاد بندازمشون دور... طی تصمیم جدید رفتم و لاک هامو چک کردم، تقریبا ده تا شایدم بیشتر لاک کاملا خشک شده داشتم که مستقیم توی سطل انداختم..

روابط و معنویات زندگی هم همینجوریه، گاهی انقد بهشون عادت میکنیم که گمان نمیکنیم ممکنه خشک شده باشن، یا حتی با خودمون نمی گیم اینکه دیگه کاربردی نداره چرا باید نگهش دارم!!

دوست های آدم هم همینجوری هستند، هر از گاهی یک نگاهی بهشون بندازید ببینید، نکنه تزیینی و الکی رنگی باشن... نکنه از درون خشک شدن و ..

در ادامه اتوبوس سواری ها:

چند خانم میانسال آنطرف سر نمیدانم چه چیزی بحث میکنند، خانمی که به گمانم دیگر از میانسالی اش گذشته میچرخد می آید اینطرف بایستد.. تعارف میزنم بیاید بنشیند قبول نمیکند، روبرویم می ایستد..

می گوید:

الان 97 سالمه، همشو تو این تهران بودم، اتوبوس سوار می شدیم 2شاهی، 4قرون...

میدونی الان چرا این وضعیته؟ انقدر شلوغه؟

من: چرا!

ادامه میده: از شوهراشونه، یا شوهر ندارن، یا شوهراشون عرضه ندارن، قدیم مردا میومدن خونه با یه بغل پر... 

و ادامه می دهد.. 

من اما فقط به 97 سالگی ام فکر میکنم.. 

 

من در تلگرام:

https://telegram.me/darchin_e_chindar/290

اگر دختری را در اتوبوس یا تاکسی دیدید، که..

بر حسب اتفاق و خواست بی شک خداوند سه هفته ای میشه که با وسایل نقلیه عمومی آمد و شد می کنم.. همه راه ها رو امتحان کردم و همه مسیرها رو تست کردم... مثلا مترو ده دقیقه زودتر می رسم ولی به کمپوت شدن سر صبحش اصلا نمی ارزه.. و یا تاکسی خب اونم یه کم زودتر می رسم ولی خب خیلی گرونه، برای آدمی که 6بلکم 7ساله با وسیله شخصی خودش اومده و رفته، پول به تاکسی و خطی و گذری دادن بسیار دردناک است..

حالا سه چهار روزی هست یکی از مسیرهای رفت و برگشتم رو اتوبوس انتخاب کردم، برحسب شانس ممکنه یه صندلی خالی بهم برسه یا نه.. به شلوغی مترو نیست و هر روز هم تاخیر میخورم و در عین حال نسبتا ارزون حساب میشه.

وسایل نقلیه عمومی این ویژگی رو داره که بیشتر با آدم ها مواجهی، با خوبی ها یا بدی هاشون، بیشتر میشه زل زد به مردم و اونهایی که بلند بلند با هم یا با تلفن صحبت می کنند رو شنید... بیشتر میشه از عطر خوش کسی حظ کرد یا بی اختیار گوشه روسری رو به نوک بینی گرفت... از سرماخوردگی ترسید و گاهی حتی رغبت نکنی با دست های خودت در کیفت رو باز کنی بسکه کثیف میشه..

ولی من این روز ها بیشتر از همه به زن ها فکر میکنم.. مادری که بچه دوساله اش رو دوش گرفته و گوشه اتوبوس جایی گیر میاره برای خوراندن صبحانه به او، مادری که با یک زن غریبه درد دل میکنه که دخترم میخواد طلاق بگیره و برگرده بیاد و .. مادر سالمندی که چیتان پیتان کرده و 7صبح نمیدونم کجا داره میره.. دختر جوانی که چادر از سرش می کشه و تو کیف می ذاره و بعد مدام تو آینه نگاه میکنه و ماتیکش رو تمدید می کنه، زن جوانی که در نگاه اول خیلی ترگل ورگله و در نگاه دوم ناخن های شکسته و کثیف و نامرتب و داغون و نیمه لاک رفته اش مشمئزت می کنه، دختر جوانی که با ذوق زیادی درباره سومین سالگرد آشنایی اش با دوست پسرش حرف می زند، زنی که بچه ی در آغوشش هنوز باید شیر بخوره ولی شکمش تا زیر بینی اش بالا آمده..

زن های زیادی هستند که میتوان درباره شان صدها بلکم هزاران متن و مطلب نوشت و بی شک درد من درباره انتخاب مسیر رفت و آمدم با مترو یا تاکسی ارزش گرفتن وقت هیچ کدامتان را نداشت.. 

پس هندزفری را در گوشم می گذارم، در خود فرو می روم و بیش ازین مصدع اوقات شریفتون نمی شم.. 

اگر دختری را در اتوبوس یا تاکسی دیدید، که تلاش میکند خود را به پنجره برساند و سر روی شانه اش بگذارد، او منم..

 

من در تلگرام:

https://telegram.me/darchin_e_chindar/287

مثلا اگر هجده ساله بودم

دارم به مرز عاشقی و دوست داشتن فکر میکنم.. کی میتونه ثابت کنه واقعا عاشقه! اگر کسی حاضر باشه خودش رو از پل عابر سر ملاصدرا بندازه وسط چمران، عاشق ه و عشقش رو به اثبات می رسونه؟!

یا اگر حاضر نباشه برای تو تا عابربانک سر کوچه بره، فقط بره.... یعنی عاشق نیست؟

دارم به مرز عاشقی و دوست داشتن فکر میکنم.. اصلا همونا که میگن دوست داشتن بهتر از عاشق بودن ه، یا فکر میکنند کلمه عشق ایجاد مسئولیت میکنه براشون! همونا چجوری میتونن ثابت کنن کدوم هستن و کدوم نیستن!

تا حالا شده ازینکه کسی عاشقتون نمیشه و خودش رو نه حالا از پل عابر پیاده سر ملاصدرا، بلکه از روی مبل جلوی تلویزیون تا جلوی عابربانک سرکوچه هم پرت نمیکنه، احساس سرخوردگی کرده باشید؟!!

بله؟

خب پس همدردی اینجانب را پذیرا باشید.

 

من در تلگرام:

https://telegram.me/darchin_e_chindar/281

می دانم شعار است

زندگی همین است

یک شب پاییزی با خیال راحت سر روی بالش می گذاری و می خوابی و صبح، کمی زودتر از همیشه با صدای تلفنی برمی خیزی که خبر رفتن یک مادر را اطلاع می دهد.. یک مادر کجا می تواند برود؟ جز به بهشت..

آری، زندگی همین است، گاهی تمام تلاشمان را می کنیم که قلبی حتی شده برای چند روز بیشتر بتپد، اما اینجور چیز ها دست ما نیست، گاهی تمام اموالمان را به پای ساعتی بیشتر نفس کشیدن عزیزی می ریزیم که خداوند او را فرا خوانده..

می دانم شعار است، اما گاهی باید شعار داد تا در ذهن بماند، 

کاش از لحظه های بودن عزیزانمان بیشتر استفاده کنیم، با محبت، با لبخند، با هم نشینی، با شنیدن، با دیدن، با لمس،... 

کاش روزی نرسد که بگوییم، کاش آن روز صدایش کرده بودم، کاش بیشتر نشسته بودم، کاش خواسته اش را اجابت کرده بودم، کاش لیوان آب را با مهر بیشتری به دستش داده بودم ... 

 

من در تلگرام:

https://telegram.me/darchin_e_chindar/275

یک کافه دنج کافی ست تا

آخر هفته و خستگی یک هفته، از کار، از هر روز صبح زود بیدار شدن، از فشارهای مترو، از بعد از تاریکی به خانه برگشتن، از روزهای بی سبب ِ شنبه تا چهارشنبه...

آخر هفته شد و خستگی یک هفته بر دوشمان انباشته... حالا در دقیقه های آخر روزهای کاری، یک کافه دنج کافی ست تا همه خستگی مان به در شود، یک کافه دنج، یک میز کوچک، دو فنجان چای و دو برش کیک ساده، و یک «تو» آنسوی میزِ کوچکِ کافهِ دنجِ عصرِ امروز..

یک کافه دنج کافی ست تا خستگی همه این روزهای تاریک و سرد و فشرده و بی جان تمام شود در جانم.

من در تلگرام:

https://telegram.me/darchin_e_chindar/260

 

یه روز صبح، مثل امروز

به اجسام وابسته نباشیم. یعنی نباشیم بهتره، البته شاید وابستگی توصیف دقیق ش نباشه، ولی بهر صورت به اجسام دل نبندیم، باهاشون حرف نزنیم، براشون اسم نذاریم، ... 

یک روزی، بی سبب و با سبب، خودخواسته یا ناخواسته، از دستشون می دیم و دلمون میگیره... 

نه تنها به اجسام، بلکه به خیلی از آدم ها هم نباید عادت کرد، نباید وابسته شد، نباید دلبسته شد، آدم ها از اجسام سخت ترند، نمیشه برای رفتن و نرفتنشون تصمیم گرفت، نمیشه برای موندن و نموندن شون هم تصمیم گرفت، یکهو یک روز صبح چشم باز می کنیم، میبینیم کفشاشون تو جا کفشی نیست، از یه روز صبح دیگه هیچوقت سلام مون رو نمی خونن و جوابی نمی دن، یک روز صبح، هوا روشن میشه و میبینی م هنوز بیداریم و داریم مرورش می کنیم، خاطرات رو، حرف هارو، چت هارو، عکس هارو، یادگاری ها رو...

 

یه روز صبح، مثل امروز بیدار می شی و به جای خالی ش نگاهی میندازی و تک و تنها راه می افتی با پای پیاده، بعد حتی دیگه صدای غرغرو جر و بحث های زنونه تو واگن قطار هم به هوشت نمیاره...

 

من در تلگرام:

https://telegram.me/darchin_e_chindar/256

حرف اگر در دل بماند

این «حرف» چجور پدیده ایست که تاب ماندن در جای خودش را ندارد، چجور پدیده ایست که تولیدش یک لحظه در شبانه روز متوقف نمی شود...

هر چه در ذهن می گذرد، هر چه از چشم می گذرد، هرچه از گوش می گذرد، هر چه بر دل می گذرد، میخواهد که بر دهان جاری شود...

مگر دهان آدمیزاد چقدر ظرفیت دارد که تمام این ورودی ها را در خود نگه دارد و هضم کند و بروز ندهد..  حرف در دهان بماند و گفته نشود یا می گندد یا سرریز می شود، در ذهن بماند، سر می رود، میشود جنون، در چشم بماند، سر می رود می شود اشک، در گوش بماند، سر می رود، می شود بیماری،..

در دل اما بماند، می گندد، و بوی گندش جهانی را در بر می گیرد ... امان، امان از وقتی که حرف ها در دل بمانند و سر نروند و سر نروند و نروند و بگندند..

امان از دلی که حرف داشته باشد و دل دیگری برای شنیدنش نباشد.

 

https://telegram.me/darchin_e_chindar/250

شکلک یک قلب ترک خورده

گاهی گمان میکنم خداوند اینهمه صبوری رو چجوری تو دل من جا کرده!! منکه دل کوچیکی دارم که زود به زود هم میشکنه!!

یعنی نکه شکننده باشه ا، نه! شکننده زیاد داره... 

زنده بودن یا زندگی

آدمیزاد در زندگی بیشتر از هر چیزی، به انگیزه احتیاج دارد... برای کار، برای پس انداز، برای تغییر، برای لاغری یا چاقی، برای ورزش، برای نوشتن، برای خواندن، رفتن، آمدن، دیدن، دیده شدن،...

مثلا اینکه حداقل 2 یا 3 ایده خوب برای شغل جانبی و کسب درآمد دارم و حتی قدمی برایشان بر نمی دارم... مثلا اینکه گاهی دلم نمیخواهد حتی از جلوی آینه هم بگذرم چه برسد به روی ترازوووو ... مثلا اینکه....

البته خوب به این موضوع که انگیزه آدم باید سلامت جسم و روح خودش و لذت بردن از زندگی جاری باشه آگاهم... ولی این انگیزه در ما متولدین و بزرگ شده های خاورمیانه، زیاد نقش و اثر پررنگی نداره...

ما یاد نگرفتیم از داشته های ساده و کوچک اما خوب و با ارزشمان لذت ببریم...

ما به زنده بودن راضی هستیم فقط.

مگر چند روز دیگر باقیست!

آرزوهایمان مهم تر هستند و یا احساسات و وابستگی هایمان...

 

 

می دانید چیست! من دارم زمان را از دست می دهم..

فرضن من، فرضن تو

سرم کمی درد می کند یک استامینوفن 500 بر می دارم و با همین ته مانده آب در بطری می بلعم.. 

حالا کمی منگی به سراغم آمده، شاید بگویید تو دیگر کی هستی با استامینوفن می روی فضا!! ولی خب من انقدر پاستوریزه هستم که با چای پررنگ هم به خوابی عمیق می روم چه برسد به داروهای شیمیایی..

تاثیرات این داروست یا واقعا این تو هستی که پشت پنجره می بینمت... روان به سوی میدان ونک...!

 

خدای من نه این تو هستی در خیابان و نه حتی این پنجره است... من دست هایم روی کیبورد خشکیده و چشم هایم همینجا بر مونیتور جا مانده، اما خودم با تو راهی میدان ونک شده ام... 

می دهم خود را نوید سال ِ بهتر، سالهاست..

پیشاپیش سال نو بر شما مبارک دوسست عزیز،

آرزو میکنم روزای پیش رو براتون بهترینِ روزها باشه.

26اسفند94

«بـهار پشت در است»

الهام محمودی

پرتقال خونی

به عادت می نشینم کنج جان پناه و خودم رو محکم درآغوش می کشم.. زل می زنم به آسمان نیمه ابری و منتظر می مانم تا ستاره ای دنباله دار از راه برسد.. از سرما به خود می پیچم و بیشتر در کنج فرو می روم.. خانه های بلند تر از خانه ی ما زیاد نیست.. تمام پنجره ها را سفت و بی درز بسته اند... نور هم به سختی گذر می کند چه برسد به انرژی..

سرما خیلی زود از درز کاپشن من می گذرد و سلول های پوستم را در می نوردد.. گویی سرمای این روزهای بهمن از تخیل گرمازای تو قویتر است..

هنوز هم ستاره ی دنباله داری در زاویه  آسمان ندرخشیده..

کودکی از گوشه ی پرده های زمستانی سرک می کشد شاید به انتظار.. دستی از راه می رسد و کله ی کوچک را از دیدرس دور می کند..

ستاره ی مسافر از راه نرسیده...

بهمن امسال به پرتقال هم امان نداده و خون به دلش کرده... کودک باز سرک می کشد اینبار با پرتقالی میان دست و صورتش بلاتکلیف..

تیر سرما امان مرا هم می برد.. بلند می شوم و به روی جان پناه می نشینم در مسیر باد.. آسمان را با نگاهم می کاوم... می درم... می دوزم... خبری نیست..

امشب ستاره ای در کار نیست.. باید آتشی بزرگ برپا کرد..

امشب بزرگترین  جشن آتش برپاست.. پنجاه روز تا عید باستانی نوروز باقیست .. جشن سده بر اهلش مبارک باد.

شُکُوه ِ شِکوِه

سلام

می دانم که خوب نیستی.. گویی شُکُوه سالیان دورت بی افق گشت و تیرگی صده های اخیر گریبانگیر اهالی ات. نور بودی و شجاعت.. اما گذشت.

دلم تنگ است برای آن لحظه ای که دستم در دست پسرانت و دخترانت بود و با هم می خواندیم: عمو زنجیر باف.. زنجیر منو بافتی؟  و ندانستیم که زنجیرهایی خواهند بافت بر دست ودلمان که دیده شدن برایمان عقده شود و دیده نشدن برایمان انتظار..


لطفا متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

من و ک ک

من گمان می کردم کوه همین دربند است تا امامزاده ابراهیمش.. یا همین درکه تا جائیکه پاهایم خسته شود.. یا توچال تا جایی که تله کابین مرا ببرد و بیاورد.

یا خیلی دورتر می شد زاگرس و سبلان و شیرپلا و اورست و دنا و آلپ و موش کوهستان و خانه پدربزرگ هایدی و دورتریش کوهسنگی و شاید کوه قاف..

و تمام کوههای زندگی ام را با کتانی های مارک دارم و کوله ی دوره دانشگاهم  و البته به عادت اردوهای زمان مدرسه با یک عالمه خوراکی فتح می کردم.

بی خبر از اینکه در جهان هزاران کوه زیبا بر استقامت زمین می افزاید و آدم هایی که با استقامتشان سخت ترین کوهها را در می نوردند.. کسانی که با سنگ دوستند و با آب دوستند و با برف دوستند و با آسمان دوستند و حتی با گرگ های کوهستان هم دوستند...

کسانی که به قول خودشان در کافه شان دود همه جا را فرا نگرفته و تریپشان اصلا هم هنری نیست.. و از همه مهم تر شاید اینکه اهل لرزیدن نیستند...

کسانی که به رشته ی ورزشی شان عشق می ورزند وبا آن زندگی می کنند... و معتقدند کوهنوردی شاید همان تمرین زندگی باشد در شرایط سخت..

و اینگونه شد که در کافه کوهشان دانستم مرام کوهنوردی شاید این باشد که کاپشنشان را به دیگری عاریه بدهند و شاید غذایشان را با دیگران تقس کنند و دیگر و دیگر.. شرحی بیش ازین جایز نیست.. باید می بودید و خود می چشیدید..

اینم یه عکس دزدی از اهالی کافه

+۱ مٌسکِن از کجا می فهمه ما کجامون درد می کنه؟

+۲ اگر سیبیل نمی گذارید لااقل ابرو برندارید.

 

رسمی

 این حصار سخت خواهد شکست

پر که دربیاورم

هر قدر هم که سنگینی کنی

خواهم پرید

و صعود خواهم کرد

از تو و دلبستگی هایم

پر که در بیاورم

...

وعده های خدا به حقیقت می پیوندد.

خواب ابریشمی یا مخملی

سلام می کنم هر روز ، به آیینه به خودم ، به چنار لب جوی که همیشه ی عمر ، قدش از من بلندتر بوده است. پایم را که از در برون می گذارم اول به چپ نگاه می کنم ، نکند پشت سرم جا بمانی،.. نه نیستی و من به راست نگاه می کنم.. همراه نگاه قدم بر می دارم و می روم.. می روم تا برسم.

تو که می رسی ، صدای چرخ های چمدان سیاهت را می شناسم.. تا سر پله ها به استقبال دوان می آیم. مرا با این پیراهن نرم و نازک ابریشمی که می بینی ترش می شوی؛که سرما می خوری.. ولی من دستت را می گیرم تا بار سفر سبک تر بر زمین بگذاری ، چمدان کوچک سیاهت را میان زمین و آسمان رها کرده  و سلام می کنی.

سلام هایمان که علیک شد ، چمدان سیاه که باز شد، احوال چنار را که پرسیدی .. من  پیراهن ابریشمین لیمویی رنگ را که از چمدان بیرون کشیدی سٌر می دهم از بالا بر تنم.. و گویی دختر شاه پریون هستم که بر مخده ی مخمل سرخ تکیه کرده ، چشم های عسلش عشوه می فروشند. تو اما قبل از شنیدن قصه ای از هزار و یک شبِ من به خواب فرو رفته ای.

پ.ن:هرچه تلاش می کنم ، باز پستی شبیه این لینک پایین بنویسم..نمیشه که نمیشه.

+عطر سیب

پولی که مرا دوست ندارد

................................. زیر و رو ...............رگال ها ............. ................. ................. ................. ................. کت پلنگـ.. ................................................... حیف.

...............می رود درون دلم می نشیند، .......... ملهم از .......پلنگی ، یک جورایی پاییزی... ................... ................. .......... .........................................

.............................. ..........................  .......... طرح سر وحشی اش هم پیداست... می گذارم سر جایش.

.................................  فروشگاه ، فروشگاه انسان ها نیست یا من ............زیادی حیوانی شده... ...................................کراواتی.......................... ................ .............. ................... ........... .............................................گویا بهتر است.. D:(................... نه فیس و افاده ش)

.............. .................... .................... ..................... .............. ............... ............... ........... ............. .............. ... شیک و مرتب بودن همیشه که به خریدن و انباشتن نیست... هست؟........... ........ ............. ............... ......... دچار تب شاپینگ نیستم. .................... ............

این پست هم مثل پست های پیشین نتیجه گیری اخلاقی ندارد و فقط ذکر حال و هوای جاری من ست، به کسی که نباید جوابگو باشم، باید باشم؟

ذکر این روزهای ما: و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین

پ.ن۲: چقدر خوب است که آدم همیشه چیزی برای پرت شدن حواس داشته باشد.+

پ.ن۳: ملهم همخانواده ی الهام است.


این پستی بود که نوشته بودم و بی خیال نمایشش شدم با کمی خود سانسوری و اغماض شایدم اغماز... حالا بسته به هوشتون حدس بزنید چه خبر بوده توش.