غبار جاده جامه ی سیاهم را سپید کرده ست
تو که میروی نطق من کور می شود
کاش چشمم کور می شد و رفتنت را تماشا نمی کردم
می دانم که زود می آیی
و دل ربوده ام را به من باز پس می دهی
کنار جاده ی انتظار ، یک شاخه گل داوودی در دست انقدر می ایستم تا زیر پایم علف سبز شود
ساکن شهر من باشی یا مسافر من عاشقت هستم

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 22:41 توسط الیماه
|
زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...