سیاه ترین خانه
حرف زیادی برای گفتن ندارم....
از چشمان من سیاه تر بود
و من از همیشه حقیر تر
محرم شدم مرحم شد
کبوتر شدم طواف کردم
بنده شدم به دورم گردید
خانه اش را بوسیدم او مرا بوسید
سیاهی چشمانم در سیاهی خانه اش گم شد
دلم را پیش دلش جا گذاشتم بیدل بازگشتم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 16:1 توسط الیماه
|

زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...