سیاه ترین خانه

حرف زیادی برای گفتن ندارم....

از چشمان من سیاه تر بود

و من از همیشه حقیر تر

محرم شدم مرحم شد

کبوتر شدم طواف کردم

بنده شدم به دورم گردید

خانه اش را بوسیدم او مرا بوسید

سیاهی چشمانم در سیاهی خانه اش گم شد

دلم را پیش دلش جا گذاشتم بیدل بازگشتم...

 

دعوت شدم

لباس سپیدم رو اتو کشیدم

کفش های سپیدم رو پاک کردم

دلهره ی زیادی دارم

قراره زندگیه جدیدی رو شروع کنم

چمدونم رو بستم

حالا دیگه مسافرم

نمیدونم دارم میرم یا دارم برمیگردم...

فقط میدونم یه دلی منتظر منه.

eltemase doooooooa

خوبی و بدی دیدید حلالم کنید... دعا کنید یه شکل دیگه برگردم یا اصلا بر نگردم..