مدینه شهر چراغ های روشن, شمشاد ها و نخل ها که به آسمان سرک کشیده اند, به همان زیبایی که می اندیشیدم زیباییش در شب دو چندان شده و مناره های سپیدو طلایی دل هر تازه وارد را می لرزاند.
از هتل تا مسجد پیامبر راهی نیست در میان راه فقط هتل های بزرگ می بینی و مغازه های کوچک ساختمان ها با معماری یکدست اسلامی و رنگ روشن.
با تمام دلم برای زیارت پیامبر پر می کشم,از زیارت روضه رضوان و دیدن منبر پیامبر و حرم شریفش فقط حسرتی در دل من و تمام زنان عالم می ماند فقط روزانه یک ساعت وقت هست تا بلند قامت ترین فرد جهان باشی تا شاید بتوانی از پشت پرده ها چیزی ببینی روی پنجه پا می ایستم سرک میکشم و هیچ چیز نمیبینم قرار بود میان دو ستون نماز بخوانم تا توبه ام پذیرفتنی باشد ولی ستون ها هم پشت دیوار هاست زمان میگذرد تا به خودم بیایم و زیر پایم را نگاه کنم تا دریابم روی فرش سبزی ایستاده ام که مطمئنم هیچ پیامبری به روی آن قدم ننهاده ,برای احساس جایی که هستی صبر زیادی می خواهد و اگر یک ایرانی باشی هزار برابر دیگران,در دلم فریاد می کشم ای مسلمانان ای اعراب تمام ذوق چند ماهه ام کور شد من از عطر حضور پیامبر چیزی استشمام نکردم,به آسمان نرفته چه زود هبوط کردم.
حالا که خورشید به مغرب نزدیک تر است وقت آزادی سنگهای بقیع است تا فقط برای یک ساعت دیده شوند,از آنچه شنیده بودم جگرسوز تر است باید جهانی با حسرت بماند و بمیرد,چه دختران پاک دامنی و چه مادران حسرت چشیده ای که دل در سینه ندارند برای زیارت سرور زنان عالم,افسوس از دیوارها,فغان از پرده ها.
اینجا زنان هنوز هم زنده به گور می شوند,آمدم و دلم از همیشه تنگ تر شد آمدم و دلم از دنیا گرفت و غرورم صدبار شکست.
میان زمین و آسمان دیوار می کشند زمین تاب و توان دوری آسمان را ندارد پنجره ای بر دیوار باز می کنند,پشت پنجره پرده می کشند و تنها ساعتی از روز و شب پرده کنار می رود,یک
ساعت شاید زمین را زنده نگه دارد ولی برای شاد بودن و شاد زیستن کافی نیست.
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 14:59 توسط الیماه
|