حلقه زر

  دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین سخت گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه ی خوشبختی است
حلقه ی زندگی است
همه گفتند
مبارک باشد
دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است



" فروغ فرخزاد  "

یتیم

باز هم فرا می رسد...

سیزده رجب و حسرت من

آخر دنیارو من خودم دیدم سیاهیه تباهیه.....

امروز چند صد متر تو خیابون آزادی راه رفتم

جالب بود تمام درختای لاین غرب به شرق خشکیده , بی برگ و بار و لونه ی کلاغا بود

 ولی

 تمام درختای لاین مقابل سبز سبز و پر از برگهای بزرگ بودند اونقدر سبز بودن که انگار سیاه به تن داشتند...

سداغط نامه

شنبه 6 تیر1388 ساعت: 14:55 توسط:مهدی - ع

سلام دلفین خانم!
سداغط (صداقت خودمون) رو از شما یاد گرفتم!
ما همون کسانی هستیم که رای شمارو .... و بعد شماهارو ... و...
راستی شما در بین ما چه می کنید؟!

الاحقر سردبیر


یکشنبه۷ تیر۱۳۸۸

سرکار خانم الف-م

احتراما به اطلاع می رساند ... با عنایت به نظر کارشناسی تیم سردبیری"شبکه خبر  د....." نسبت به ... از ادامه همکاری با شما معذوریم.


و حالا چه خوب که در بین شما نیستم...!

الاحقرتر خبرنگار


این روزها چقدر می شنوم فلان خوب خیالی بد بوده

چقدر می شنوم فلان حسن   قبح بوده

چقدر دروغ می شنوم از صادق ترین ها

چقدر هنوز من کوچکم برای درک حقایق بزرگ

به خاطر خواهش درونیم برای  کمی راستی باید که محاکمه شوم؟

خیالی نیست...

 

چه بی موقع

ولی

۲۷ساله شدم...

کاش هفت ساله بودم...

دلگیرم از این شهر سرد /  این کوچه های بی عبور...