می دهم خود را نوید سال ِ بهتر، سالهاست..

پیشاپیش سال نو بر شما مبارک دوسست عزیز،

آرزو میکنم روزای پیش رو براتون بهترینِ روزها باشه.

26اسفند94

«بـهار پشت در است»

الهام محمودی

اینجا تهران است...

اینجا تهران است، اینها شکوفه های درخت توت، آن گوشه ای از خانه ما و آن یکی هم آسمان ابری شهر است در آستانه #نوروز ..

شاعر میگه، آسمون بغض شو خالی میکنه، آدمو حالی به حالی میکنه.. . حالی به حالی منظورش همون «حول حالنا»ی خودمان ست....

 

 

 

اگر قرار باشه امسال فقط یه آرزو براتون برآورده بشه، اون چیه!؟ #هزوارش_خلقت

بیدی هستم که با هر بادی میلرزم

دل که گرم نباشه، درون آدمی که متزلزل باشه، پشت آدم که قرص نباشه، از هر بادی میلرزه...  استعاره ای در کار نیست، منظورم دقیقا باد ه... در شهر بادهای فصلی  که چندسالیست میهمان ما هستند وزیدن گرفته و انگار تار و پود دلم رو میلرزونه، بی دلیل، بی سبب،  از اونکه باید سردتر و لرزون تر هستم... انقدر از برودت جاری ترسیده ام که ناخودآگاه برای فردای آخرین دوشنبه کاری سال، تمهیداتی چیده ام مبادا، بادی در من نفوذ نکند. 

فردا و فرداها، بیشینه باشیم

در گیر و دار آمد و شد ها، در گذر روزها، در پس گرما و سرمایی که چشیدیم، باز یک سال بر دانسته ها، دیده ها، تجارب و آگاهی ما افزوده شد، شاید طرواتی و یا جوانی ای کمرنگ شده باشد ولی در سوپرمارکت کائنات هرچه بدهی در ازایش چیزی دریافت می کنی... چگونه گذشت و چگونه گذراندیم، بماااند.... به 365 روز بعد ازین بیاندیشیم و برنامه های بهتر و متعالی تر و بیشتر دیدن و بیشتر شنیدن و بیشتر سفر کردن و بیشتر محبت کردن و مهرورزیدن و بیشتر درآغوش کشیدن و بیشتر و بیشتر انسان بودن...

بیایید نیت کنیم در روزهای پیش رو کمتر اسیر روزمرگی شویم و کمتر تکرار کنیم و کمتر بگذریم... 

سپید همچون نقره

سیاهی که سپید شود، همیشه صبح دل انگیز نیست، گاهی...

گاهی مثل همین حالا، جوانی ای است که می گذرد... 

باد ببرد مرا، از این اوهام...

دیدن این که دختری بر ترک یک موتور سوار است و سرش را بر تخت کمر مرد جوان خوابانده و او را محکم و در اوج آرامش در آغوش کشیده، طوری که مبادا لحظه ای را و آنی را از دست بدهد،..

دیدن چنین دختری، این حس را در من قلقلک می دهد که نکند هرگز هیچ مردی، به هیچ زنی دروغی نگفته و خیانتی و کوتاهی ای نکرده است که...

فیروزه تا دارچین

میدانم رخت و لباس تازه، ذهن را تازه نمی کند... می دانم هرقدر دکوراسیون خانه را عوض کنی، چیزی از تنهایی آدم کم نمی کند... ولی به فال نیک میگیرم و رنگ و روی خانه مجازی ام را دگرگون میکنم، تا حول حالنای امسال باورش شود که حال تازه ای میخواهم ....

 

همان چوب دارچینی
که لحظه آخر
درون چای می‌اندازی...
همان عکسی که در لپ تاپت
پنهان می‌کنی ولی دور نمی‌ریزی...
پیراهنی که دکمه‌اش را ندوخته‌ای اما
نمی‌توانی از پوشیدنش منصرف بشوی...
من تمام آنها هستم...
نخواستنی‌هایی که ناگهان
نمی‌توانی از دوست داشتنشان صرف نظر کنی ...!

#عادل_دانتیسم

پسااسفند

اسفند که  سالهاست حس ناخوشایندی برام داره به نیمه رسید و فردا، شانزدهم ش رو هم غصه میخورم و موزیک های غمگین پلی می کنم، همش اشک میریزم و تا خونه همش اشکامو پاک میکنم.... 

و چقدر غم های توی دلم بزرگ و بزرگتر شدن.... سالی که گذشت یک اتفاق بد و یک اتفاق خوب داشته... برای اتفاق خوب، خداروهزارمرتبه شکر و اما نمیدونم شاید برای اون اتفاق بد هنوزم درهای اجابت دعا باز باشه، خدایا صدامو بشنو، میدونی که برا خودم چیزی نمیخام ازت...

نکه نخام ولی در اولویت نیست، یعنی برنامه تمرکز رو خواسته ها و حاجات خودم جداگونه تدوین شده.....

اسفند که  سالهاست حس ناخوشایندی برام داره به نیمه رسید و از پسفردا میرم به استقبال بهار... 

یک روز مثل همین امروز

یک روزی برای داشتن چیزی، کسی، .. خودتو به آب و آتیش میزنی... یک روز دیگه تو یه قدمی ات وایساده و فقط کافیه دستت رو دراز کنی و بچینی ش... 

اما نه دستت بالا میاد، نه چشمت بهش خیره میشه، نه عطرش می کشتت....