بندگی

خداوندا تورا ستایش نمی کنم

بخاطر اشکهایی که در چشمانم بود

بخاطر بغضی که در گلویم بود

بخاطر تنهایی هایم

بخاطر تاریکی های زندگی ام...

خداوندا تورا ستایش می کنم

بخاطر امیدی که به عشق دوباره دارم

دلبر بی وفا

وقتی در سرمای شب می لرزم

وقتی از تاریکی شب می ترسم

وقتی ستاره ها تنهایی منو پر نمی کنن

وقتی سایه ها از درخت ها هیولا می سازن

وقتی یکتا ماه شب منو یاد چشم گربه سیاهه میندازه

کجاست اون خورشیدی که به من نوید گرما و روشنی داده بود؟

کجاست خورشید روشن؟

.....................................................................(آه از این دلبری)

روز رفتن

آشوب و غوغایی در دلم برپاست

مرغکان عاشق باز عاشقانه می خوانند

روزی از روزهای زمینی؛ به آسمان خواهم رفت

نگاهش در نگاهم گره خورده

آرامشش قلبم را می تپاند

دستهایم را به سویش دراز کرده ام

با سکوتش صدایم می زند:

                                          بیا؛ بیا؛ بیا بالا...

پیدایی

.

دیروز کسی گم شد

امروز کسی پیدا

فردا در خیابان

دست مامانمو محکم تر می گیرم....................... باور کن.