ضیافت عاشقانه /خورشیدی که دوسش داریم
سیاه با نمکی ست.. برایش صف می ایستند مخصوصا وقتی داغ است.. البته گرمایش با گذشت زمان کم می شود.. ولی سردش هم حسابی دوست داشتنی ست.
می گویند نوعی سرطان است.. ما هم که متولد برج سرطان... دل کندن ازش سخت است خب دوستش داریم...
البته نه خودش را ، بلکه همه خانواده اش را دوست می دارم ؛ دانه ها، مغز ها، از نوع خشک شده اش...
دانه دانه اش را بر می دارم . شوریش را دوست دارم. چرب بودنش را هم.امشب هم که شور و شیرین با هم در آمیخته اند...
غصه اضافه وزن داشته باشیم یا نه ؟ غصه حفظ میراث داریوش بزرگ که مهمتر است.. نیست؟ برای حفظ همین میراث بی وارث مانده هم که شده... همه شان را همین امشب به خانه میبرم ، تا هستند در پیاله میریزم و دانه دانه شان را در دهان بی نمک کرده و بعد نوش جان می کنم..
اون چاقالوی سبز با آن دل خونینش را در بی فصلی اش دوست دارم ولی فقط برای تماشا و حضور ، نه برای چشیدن(این یک پاراگراف سیاسی نیست).

اما اجرای مراسم بی وارث مانده ایرانی بی انار که نمی شود. / می شود؟/
اگر درباره ی اسطوره ها و افسانه ها مطالعه و دقت کنید مطالب جالبی وجود داره... قوم آریایی از یه سرزمین سردسیر که احتمال قریب به یقین زمستان های سرد و تاریک و طولانی داشته(نزدیک سیبری) به ایران آمده بودند. برای همین هم حتی تمام شدن شب های طولانی و رفتن به سمت شب های کوتاه رو جشن می گرفتند و به صورت نمادین طولانی ترین و سردترین شب سال رو با جشن و مهمانی کوتاه می کردند... که البته الان با یک لامپ کم مصرف حل میشه....
خورشید و آتش و تمام نمادهایش را مقدس می دانستند...
هنوز هم خورشید را می پرستیم باور ندارید؟ هنوز خانه هایی را که آفتاب گیرش بیشتر است را گران تر می خریم...
از زیبایی های دیگر اسطوره های ایرانی اینکه پیدایش اولین انسان رو از "ریواس" می دانستند .. احتمالا این ضرب المثل که همه تان سر تا پا یک کرباسید هم اشتباهه و باید مثلا بگیم ؛ مردها سر تا پا یه ریواسند.
دیگر اینکه مثلا انسان ها بعد از گاو ها بوجود آمدند...

سرما نخورده ام
حرف های نا گفته
حرف های در گلو مانده
...
دلم برای خستگی ناپذیریه خودم تنگ شده
...امشب بلندترین شب سال است
و
من با طلوع خورشید بلندترین روز سال به دنیا امدم
تحمل سرما را ندارم
گلویم سخت دردناک است
انگار سرما خورده ام...

(شب یلدای 1387/ یاد روزایی که سرد بود و سرما می خوردیم بخیر.)
در سرزمین تو
. چنان عاشق اند
. که گرسنگی را فراموش می کنند
. در شهر من چنان گرسنه
. که عشق را
"بهرام رحیمی "
در پی نوشت: تابش خورشید عشق بر زندگی تان مستدام باد..














زندگی خیلی عجیبه غریبه ها...