تو دلی

تو که نیستی

دل کمد از همیشه برایت تنگ تر است...

از بس خودم را میان لباس هایت حبس می کنم.


پ.ن: "تو دلی" بره ای را گویند که هنوز به دنیا نیامده است و خورندگانش همی در ستایش طعمش شعر سرایند که کبابش بسی لذیذ است.

مازوخیسم

وقتی خوابم

موبایل هم مراعات می کند و صدایش در نمی آید.

تو اما

بدجوری سرتقی

دوست دختر هم ، دوست دختر های قدیم.

خضعبلاط یک عدد الی

دوست دارم فردا عصر بالای بام تهران باشم ،کمی بالاتر ازونجا که از اتوبوس پیاده میشیم ، بشینم روی نیمکت خالی رو به شهر ، باد بزنه همه موهامو بهم بریزه ،منم سفت سوئیشرتمو نگه دارم و محکم خودمو بغل کنم...

چشامو تنگ کنم و ازون بالا بعد از تماشای اسب ها و شتر مرغ ها.. نگاهم بیافته به قهقرای شهرم ، تشنه ام شد آب انار بنوشم و گرسنه ام شد چیپس و پنیر....

اصلا چه معنی داره که همش منتظرید من درباره نوع سیگاری که نخواهم کشید و تعارفش رو رد خواهم کرد بنویسم.. آخه منکه دودی نیستم فقط توهمش رو دارم ، بازم اصلا من اون بالا تنهام و با غریبه ها هم حرف نخواهم زد که بخوان جعبه سیگار مارک دارشون رو به رخم بکشن... همونطور که گفتم در این پست قصد ندارم درباره سیگار حرف بزنم. (به قول دوستان :دی)

در ضمن دلم می خواد هر دو وبلاگم رو باهم ،یعنی همزمان به روز کنم ، چرا که نه؟!

برای مخاطب خاصی که الان یادش افتادم: رفیق یه دونه باشی...

+از خودم می پرسم این آتشِ سیگار چه خاصیتی داره که هیچ بادی خاموشش نمی کنه...؟؟؟

تعلیق

می نشینم و پک می زنم به سیگار تخیلم ؛ خیال گر می گیرد و از آتشش جانم را می سوزاند. در میان دود برخاسته از رویا غرق می شوم: من به روی ابرها ، معلقم ولی متعلق نیستم به هیچ... ابرها جاری اند ولی جریان ندارند در هیچ... جریمه هایم خط خطی شده ولی خطی بر مسیری نیست نشان... نشانه اش می گیرم ولی باز به خطا میرسد پیکان... پیک پشت در ست و درب از داخل قفل شده... قفل دل اما... ... ته مانده ی سوخته ی تخیل را در ظرف زمان خاموش می کنم و می گذرم.

ويترين

يك دل نه صد دل عاشقم شده ؛ مادر آقاي مهندس.

حیاط خلوت ٢

معلق ميان زمين و آسمانم

عقب مي روم ، جلو مي آيم

در نگاهم كوچك مي شوي ، بزرگ ميشوي

بازهم بگويم؟


:

سوار تاب كه هستم از پشت سر باید هولم بدی.

حیاط خلوت

سُر می خورم از آن بالا

تو نشسته ای که مرا در آغوش بکشی..

صدبار گفتم تورا

مزه سرسره بازی به افتادن هاشه..

جن در قفس

در شهر من

پر از خیابان های سیاه است با نقش های  سپید

پر از گذرگاه های شلوغ با چراغ های رنگین

پر از قارون است و پر از گدا

پر از حوری و غلمان زیر سقف ها

اما

در شهر من نام هیچ مردی مجنون نیست.

در شهر من اما

پر است از لیلاهای بی مجنون

و پر است از جنون.


پ.ن: لیلایی همانا استعاره ای از معشوق بودن است.


دامادِ مامانم

مادرم با حالتی مملو از شوخی و کنایه و بیشتر جدی:

عینکم مارکه، کیفم مارکه، یه داماد مارک هم پیدا کنم دیگه خیالم راحت میشه...

بلا گردون

فندک ماشین را روشن می کنی

کمی اسپند از جعبه کوچکی در داشپورت بر میداری

دانه های اسپند را دور سرم می چرخانی

و

زیر لب ورد َم می خوانی

و

دودش را بطرفم فوت میکنی

چرا لبهایت وقت فوت کردن ، هوای بینمان را می بوسید..

ندانستم.


به تو می اندیشم! ای سراپا همه خوبی / تک و تنها به تو می اندیشم! / همه جا / همه وقت / من به هر حال که باشم به تو می اندیشم! / تو بدان این را / تنها تو بدان / تو بیا، / تو بمان با من تنها تو بمان. / جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب / من فدای تو به جای همه گلها تو بخند / اینک این من که به پای تو در افتادم باز. / ریسمانی کن از ان موی دراز / تو بگیر / تو ببند / تو بخواه / پاسخ چلچله ها را تو بگو / قصه ابر هوا را تو بخوان / تو بمان با من تنها تو بمان / در دل ساغر هستی تو بجوش / من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست / آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

*30شهریور سالروز میلاد فریدون مشیری بود.

دوستی از جنس آب، زیر پوستِ شهر

گاهی گمان می کنیم زندگی ها سرد و مادی شده ، آنقدر که فراموشی را نصیب روزهایمان می کنیم.. ولی انجمادش رو دست می خورد ، وقتی هنوز دوستی در گوشه ای از این شهر ِ دود اندود به یاد دوستی دیگرست.

انجمادش ذوب می شود در برابر اینهمه محبتِ بی دریغ... همانطور که من صبح امروز با یک پیامک کوچک ، شب سردی را سحر کردم.

بی شک این قالب بهترین هدیه ای ست که می توانست حال و هوای این روزهایم را تکانی بدهد..

برای مخاطب خاص: بی اندازه سپاسگزارم.

مسحور

گويي؛

من درون يك صندوق سياه اسيرم

و كليدش را در گورستاني قديمي كنار جسد روباهي ماده دفن كرده اند

عروسكي شبيه من از پارچه هاي زبر ساخته

و هر ٤٠روز يكبار عروسك را با آبي نجس غسل ميدهند و با همان آب كليد را آبياري ميكنند

هر وقت دل ساحر از دنيا ب تنگ مي آيد سوزني خون آلود و داغ را در چشمان و دهان و دست ها و قلب عروسك فرو مي برد.

...

گويي؛

ساحرگي ، عمري به بلنداي عمر بشر دارد

و واپسين مانده هايش در عصر مدرنيته نصيب من شده است.

پ.ن: هر وقت ناخوشم انگار دستم از كتف افتاده...