عطر کوهستانی ات
مگر می شود
زنی عطر تو را بلعیده باشد و
عاشق ـت نشده باشد..
زنی را خوانده باشی و
شاعر ـت نشده باشد../

+مگر می شود تا ابد عاشقانه نوشت؟
و مگر می شود تا ابد عاشقانه ننوشت؟
+++ هجرت از تو
مگر می شود
زنی عطر تو را بلعیده باشد و
عاشق ـت نشده باشد..
زنی را خوانده باشی و
شاعر ـت نشده باشد../

+مگر می شود تا ابد عاشقانه نوشت؟
و مگر می شود تا ابد عاشقانه ننوشت؟
+++ هجرت از تو
اگر نوشتن درباره گرسنگی و تشنگی و خوابیدن عیب باشد، اگر گفتن از عشق و دوستی و آشنایی و جدایی مایه ی خجالت باشد، اگر بلند شدن مو و ناخن و چروک افتادن پوست سبب سر افکندگی انسان باشد، آنگاه گفتن و نوشتن از قاعدگی زنانه هم خجالت آور و تابو شکن خواهد بود.
یک فرایند ساده ی جسمانی در زنان که خداوند با حکمت خود در وجود ما قرار داده و هیچ کس در بروز و اتفاقش نقشی ندارد.
قاعدگی در اصل نشانه ی سلامت و کامل بودن یک زن است. نه یک موضوع یا خطای جنسیتی..
آنقدر ما را از این سیستم ترسانده اند که از آن بیزار شده ایم. آنقدر آن را در دل خود ریخته ایم که مرد ها آن را سبب ضعف ما می دانند.
این بخش از زنانگی درد دارد. خیلی زود به زود، حتی یک ماه از بار قبل نگذشته شکم، کمر، لگن، پهلو ها، ستون فقرات به درد می افتد. این درد را باید که در دل پنهان کنیم تحمل کنیم، حتی اگر شده زمین را گاز بگیریم ولی به زبان نیاوریم.
آری زن بودن درد دارد، گذشتن از کودکی و پیوستن به دنیای لطافت های زنانه درد دارد، قد کشیدن در یک زن با خونریزی و ترس و درد آغاز می شود.
درد وقتی بیشتر می شود که نمی توانیم سرمان را بالا بگیریم و بگوییم چون نسل بشر باید حفظ شود ما درد می کشیم. چون مردها به تنهایی برای تکثیر ناتوانند ما درد می کشیم.
به کدام استاد دانشگاه می توانیم بگوییم درس نخوانده ام چون درد داشته ام، به کدام رئیس می توان گفت دیر رسیده ام چون درد داشته ام، به کدام مهمان می شود گفت از آمدنش خوشحال نیستم چون توان ایستادن به روی دو پا را ندارم. به کدام پدر می شود گفت خودت برای خودت چایی بریز چون قاعدگی من درد دارد. به کدام شوهر می توان گفت دوست ندارم مهمان خانه ی پدری ات باشم چون درد در من می پیچد.
اما کدام زنیست که نگوید اینهمه درد در بودنِ قاعدگی و حتی بعد از رفتنش در میانسالی، به یک لحظه مادر بودن نمی ارزد.
+ ما زن ها حکمت الهی اش را پذیرفته ایم ولی کاش مردها برای اینهمه صبر در ما احترام قائل باشند نه تضعیف و تمسخر.
+ بجز درد های جسمانی، خستگی های روحی، حساسیت، زودرنجی، استرس، نیاز به محبت بیشتر ،...
+ نمی دانم چه کسی نام آن را عادت گذاشت، بعید می دانم کسی به درد عادت کند.
+ ++ قاعدگی اینجا
++زنی که با آیینه قهر کرده است.
من دسته گل هایت را نمی خواهم
اینبار که بر سر قرارمان رسیدی
برایم شعر بیاور و کلمه..
+ اینبار که آمدی کفش های بندی ات را بپوش، تا وقت رفتن، بیشتر تماشایت کنم.
راه که می روم،خس خس روی زمین کشیده می شود
می نشینم راه نفسم را می بندد؛ قلاده ی سنگین پولادینی شده که چشم ندارد دویدن مرا ببیند
دل هم دل های قدیم
دل که نه، بال پرواز بود روزی...
+ راه خلاص ندارم.
++ تنها کار مفید این روزهایم اینست که وبلاگ می نویسم و وبلاگ می خوانم.
+++ هرگز هنگام گذر از جاده، به گندمزاری رسیده اید؟ دمی به وزش باد در آن نگریسته اید؟
چرا زن ها همیشه یک کیف بزرگ با خودشان حمل می کنند؟
* زن ها اغلب موهای بلندی دارند که با یک یا چند گیره جمعش میکنند و این مدیریت گاهی دچار بحران می شود و گیسوان در زیر روسری یا مقنعه نافرمانی می کنند و نیاز به بازسازی بنیادین پیدا می کنند، خب اینجاست که نیاز به ژل و برس و تافت و شانه دم باریک و شانه پوش و اینها بروز می کند.. خب یک زن باید پیش بینی همچین لحظاتی را کرده باشد. البته پیش بینی یک گیره ی سر بعنوان زاپاس هم معقول است.(می دانید که یک دختر تمام عیار ایرانی است و آن برچ ایفل روی سرش)
* زن ها اغلب بخاطر وضعیت فیزیولوژی شان دچار کم خونی و افت فشار های روزانه می شوند، خب باید مدام قرص های آهن و مولتی ویتامین و شکلات و بیسکوییت و لقمه نان و پنیری در کیف خود داشته باشند.
+ قرص ژلوفن و پروفن
* زن ها اغلب دلبستگی هایی دارند که دوست دارند روزی هزار بار نگاهش کنند و تجدید خاطره کنند و برای همین باید همه جا و هر لحظه آن آویز ها و عروسک ها و قاب عکس ها و یادگاری ها را با خودشان داشته باشند.
* زن ها اغلب برای حس محافظه کاری شان، جدای فون بوک های موبایلشان شماره تلفن همه دوستانشان را در دفترچه ای می نویسند تا مبادا گم و گور شوند. زن ها اغلب یک دفترچه یادداشت دارند تا اگر لازم شد مارک و شماره ی ماتیک زنی دیگر را یادداشت کنند و یا شماره ی فلان آرایشگر را بگیرند یا کروکی جایی رابرای دوستشان ترسیم کنند، یا اگر از قطعه شعری خوششان آمد یادداشت کنند.
* خب خاصیت خودکار هم اینست که هر آن ممکن ست دیگر ننویسد، پس دست کم دو یا سه رنگ خودکار با رنگ های فانتزی و اکلیلی و روان نویس در کیف زن ها پیدا می شود.
* دو عدد موبایل و هندزفری(دست ازاد) و شارژر برای موبایل ها در کیف موجود و روتین است.
* از آنجایی که زن ها نمی توانند با دست آب بخورند پس در تمام لحظات بیرون از خانه برای حفظ بهداشت هم که شده یک لیوان کوچک در کیف می گذارند.
* و از طرفی چون که زن ها نمی توانند مثل مردها دستشان را با لباسشان خشک کنند پس یک بسته کوچک دستمال کاغذی باید همراه داشته باشند.
* یک آیینه (یکم کوچکتر از قدی) برای مرتب کردن موهای همچون کمند و البته چک کردن اینکه ریمل زیر چشم ها نریزد و ماتیک روی دندان ها ننشیند باید همراه یک زن باشد.
* یک زن باید همیشه معطر و خوشایند باشد پس همراه داشتن یک عطر، یک اسپری و یک خوشبوکننده هوا برای نشان دادن اشمئاز از حضور بعضی مردانِ بدبو... بلا مانع اشت.
* از طرفی ممکن است هر آن یکی از ناخن های فرنچ شده و زیبا به جایی گیر کرده و بشکند و برای ترمیم و صاف و صوف کاری اش باید یک ناخن گیر و سوهان ناخن در دسترس داشت.
+نخ و سوزن و سنجاق قفلی
* حالا اضافه کنید وسایل ضروری تری مثل دسته کلید(که یک عروسک نیم کیلویی به آن وصل است)، سوییچ ماشین(با یک عروسک نیم کیلویی دیگر)، احیانا فندک و در نهایت چند قلم ناقابل لوازم آرایش برای صرف بعد از ناهار یا شام (شامل کرم پودر، پنکک، سایه 12رنگ، رژگونه در 3رنگ، رژلب در 6 رنگ_مایع و جامد-،ریمل، خط چشم، مداد 12رنگ، موچین، قیچی، شوت سایه و رژگونه، کرم مرطوب کننده،لاک ناخن، تیغ ابرو و ...)+ دستمال مرطوب و آستون برای پاک کردن آرایش و لاک
+ یک بسته آدامس و لواشک لقمه ای
* در نهایت از آنجایی که پوشش ها رنگ امروزی و مدرن به خود گرفته اند، می دانید ساپورت ماهیت سفت و محکمی ندارد و در کوچکترین زبری زندگی محکوم به فناست، پس می بایست همیشه فکر یک عدد زاپاس در کیف بود.
* زن هایی هم هستند که تیپ های بسیار مشعوف کننده ای دارند و برای فرار های پیش بینی نشده از دست گشت های مرشد یک عدد چادر ملی یا عربی یا دست کم یک مانتوی کمی بلندتر و گشادتر از قبلی را در کیفشان حمل می کنند.
* همه ی اینها یکطرف سنگ ها و نگین های براق و چشم درآر روی کیف های مارک دار برای جز دادن دخترهای فامیل و همسایه یکطرف..
خب پر واضح است که یک مرد ! دست هایش را به زور در جیب های تنگ شلوار جینش جا می کند و همه شهر را زیر پا می گذارد(گز می کند) و یک زن همیشه یک کیف بزرگ با خودش حمل می کند.
+من خودم از جمله زنانی هستم که اگر بشود از جیب مانتو ام برای کمی پول و کلید استفاده می کنم و یا نهایتا یک کیف کوچک (بیشتر برای حفظ تیپ و کلاس) با خودم حمل می کنم ولی خب دلایل منطقی هم نوعانم را برای کتف های خسته و داغونشون درک می کنم.
+زنی که با آیینه قهر کرده است.
"لبخندت را عاشقم.."
و من نمی دانم برای اینکه عاشق تر باشد باید لبخندم را پهن تر کنم و یا جمع....

+ آنِ منی، کجا روی؟... "مولانا"
++ خلسه ی عجیبی جاریست در من.. گرمم، معلقم و بیدارم انگار که خواب باشم.
+++ عشـــق اگر عشــــق باشد! هم زیبایی هایت را دوست دارد،هم اخم هایت در روزهای تلخی . . .
می خواهم بدانی من به معجزه اعتقاد دارم و به تو که اعجاز خداوندی برای من.
می خواهم بدانی این لحظه های کمِ با تو بودن را با هیچ طاق نمی زنم.
می خواهم بدانی عطر نفست، عصاره ی زندگی ست.
می خواهم بدانی..
+ آنک.. + در بستر من + پس کو عدالتت!! + پابرهنه
و مرا ببخش، اگر که بی اجازه شاعرت شدم..
نمی شود که تا ابد از تو نوشت و در تو زیست و با تو نفس کشید. نمی شود که زنانگی ام را همه صرف این مَجاز ِ بودنت کنم. نمی شود که سبک بار بی داشتنت برایت شاعرانه ها بسازم و خانه ی عشق رویایی ام را آذین بزنم.
زن ها دلشان می خواهد در کنار تمام خاصیت مدرن و اجتماعی بودن ها، در کنار همه ی تکنولوژی رسوخ کرده در افکارشان، در کنار این ماشینیسم شق و رقی که به خورد روزهایشان داده می شود، در کنار قدم های مردانه و شجاعت ها و صلابت و توامندی ها؛ زن ها دلشان می خواهد در قبال همه ی اینها مقدار نامتنابهی زنانگی کنند.
زن ها دلشان می خواهد زنانگی کنند، به دور از هر فرمی، رنگ بپوشند. در ساعات اداری در آشپزخانه بمانند و عشق بپزند و ترشی بیاندازند و با مانده های میوه در یخچال مربا بسازند. به دور از خوشامد جامعه گاهی بشکنند در آغوش یک مذکر، مچاله شوند و در دلش فرو روند. خالی از حس ترحم دست بگذارند در دستی بزرگتر از دستان خویش و حتی رد شدن از یک خیابان را چشم بسته و امیدوار به گرمای آن دست تجربه کنند.
زن ها دلشان می خواهد زنانگی کنند، دامن بپوشند و صندل های بندی رنگ رنگ، ماتیک قرمز و یک گل از میان گلدان به روی موهایشان، نیمی از روز را برقصند و نیم دیگر را نیز...
زن ها دلشان می خواهد در این هجمه تناسخ های جنسیتی، یک مرد بیابند، یک مرد واقعی، که زن را با جسم لطیفش نشناسد، که زن را با عطر وجودش به یاد آورد نه عطرهای بازاری، که گاهی تعصب کند برای داشتن زنش و غرور کند در مقابل چشمان مردان دیگر.
زن ها دلشان می خواهد در همه ی دنیا فقط خودشان باشند تنها زنی که در نگاه مرد خواستنی شان فرو می رود. تنها خودشان باشند که برای مرد محبوبشان آشپزی کنند. تنها خودشان باشند که حق دارند درباره لباس پوشیدن آن مرد اعمال نفوذ کند.
زن ها دلشان نمی خواهد که شلوار بپوشند و با کلیدها سر و کار داشته باشند، زن ها دلشان می خواهد کلید ها را به یک مرد بسپارند و خودشان با یک دامن پرچین در تمام خانه شان جولان دهند.
نمی شود که تا ابد از تو نوشت و در تو زیست و با تو نفس کشید. نمی شود که زنانگی ام را همه صرف این مَجاز ِ بودنت کنم. نمی شود که سبک بار بی داشتنت برایت شاعرانه ها بسازم و خانه ی عشق رویایی ام را آذین بزنم.
بیا و بگذار کمی از روزهای باقیمانده را زنانگی کنم، بیا و مرا با جبری به روش خودت خانه نشین کن تا تمام دغدغه ام فقط چگونه سیر شدن تو باشد. بیا برایم وقتی از من خالی کن شاید بتوانم با آیینه آشتی کنم.

امانم بده
بال های من کوچک ـند هنوز
هنوز..

+ چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد/ چه نکوتر آنکه مرغــي، ز قفـس پريده باشد
پـر و بـال ما بريدند و در قفـس گشـودند
چه رها، چه بسته مرغي، که پرش بريده باشد
+ اگر به تو پیله ام، قدری تحمل کن، پروانه خواهم شد.
آسمان هم که خبر کم آبی های احتمالی شهرم را از رسانه ها شنید، دلش گرفت و بر ما باریدن گرفت، هر پنجره ای را می گشایی از باران نوشته است، هر نوایی به گوش می رسد ریتم قطرات آسمانی را دارد، هر کس را که می بینی حسی در او زنده شده با این ابر و بادها...
اما در من خبری نیست، نه خوشحالم می کند این هوای عاشق کش و نه غم ِ خاطره ای در من زنده می شود. هیچ نکرده با من این آسمان ِ تیره و این ابرهای باردار و این ذرات معلق میان زمین و آسمان. هیچ.
من لبخندی ندارم تا زیر چتر سرخم به دیگران هدیه کنم و نه چهره ای مملو از احساساتی جا مانده در دیروز ها تا قلبی را متاثر نمایم. هیچ در من است و من در هیچ.
و اینکه چنین حال و هوایی که تمام کسانم را بصورتی جنبانده و حال و هوایی به زیر پوست شهر دوانده، نمی تواند، شاید هم نمی خواهد که بتواند و دل مرا هم بلرزاند...
این دل نه با ترانه ای از باران، نه با برگ های اب خورده، نه با چتر های رنگارنگ، نه با ترافیک های لغزان، نه با کفش های گل آلود، نه با ساعت های آب رفته، نه با ریمل های پخش شده از باران، نه با گریه های آمیخته با قطرات، نه با تو و نه با او، با هیچکس نمی آمیزد و نمی لرزد و نمی خندد و نمی گرید و حتا در فکری کوتاه فرو نمی رود.

+این منم امروز. دلم میخاست زمزمه می کردم، باران که می بارد تو در راهـی،اما کدام تو! کدام راه! کدام من..
+شایدم نوشتن از باران و گرفتگی پاییز یک پز روشنفکرانه ست که اینقدر همه گیر شده... و من بی خبرم.
تاکسیدرمی شده ام
از هر چه "دل" بنامند..

+ از چاک گریبان به دلی راه نکردیم. کار عجبی داشت جنون، آه نکردیم. دل تیره شد آخر ز هوایی که به سر داشت. این آینه را از نفس آگاه نکردیم. شعری زیبا از (بیدل)
جای خالی - ِ نبودن - ـت
در من

+ آتش عشق تو در جان خوشتر است / جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است / هر كه خورد از جام عشقت قطره اي / تا قيامت مست و حيران خوشتر است... "حافظ"
+++ تمام لبخند های من با تو حقیقی ست و آن لبخند ها و نگاه آبنباتی تو...