تو و عطرت..

حبس ـت کنم در سینه ام برای همیشه... هميشه. 

روز جهانی برادر 2

در سال نود خیلی خوشحال با مطالبی که در این وبلاگ می نوشتم برای روزها عنوان و نامگذاری شخصی انجام می دادم، مثل روز خودکار، روز ملی غرولند و کاملا اتفاقی در تاریخ 26 آذر سال نود روز جهانی برادر "اینجا" نوشتم.

همین امروز شنیدم و فهمیدم 17 دسامبر روز برادر هست در بعضی از کشور ها....:/ 


خوانش نمائید در وبلاگ همسایه: جنگ جهانی سوم را تو آغاز کن

باز کن، دوباره جمعش کن

چمون شده ما!! چقدر راحت حکم صادر می کنیم و به دیگران می گیم؛ خب جدا شید، خودتو راحت کن، چرا تحمل می کنی؟ تمومش کن، طلاق بگیر..

چرا نمی گیم؛ صبور باش، خودتو بساز، محبت کن، تغییر کن، خواستن توانستن است، دوباره شروع کن، تلاش کن زندگی تو از نو بساز، اینبار بهتر و محکم تر، تلاش کن، تلاش کن...

+قدیمی ها اهل تعمیر بودند نه تعویض... این عادت تعویضِ  وسایل، لباس، موبایل و کیف و کفش(که در واقع خیلی هاش قابل رفو،تعمیر و بازسازی اند)، به تعویض عشق و همسر و زندگی و اینها هم سوق پیدا کرده..

یک استثناء ام آرزوست

ترس ِ مادرم مرا می ترساند، مادرم می ترسد مبادا روزی برسد که من تنها بمانم. مبادا روزی زبانم لال او نباشد و من تنها باشم. مادرم سخت می ترسد ازینکه دردانه دخترش یک روزی در یک خانه ای تنها بخوابد و تنها بیدار شود. مادرم مدام مرا یادآور می شود به کم اهمیتی ِ منال ِ دنیا، که خودش از صفر شروع کرده بود، از یک اتاق 9متری در خانه ی عموی شوهرش، که اگر خدا بخواهد به آدمیزاد همه چیز می دهد در ازای تلاش. مادرم را در کودکی شوهر دادند ، 12سالش بود که عروس شد. مادرم در اولین فرصتی که جسم نحیفش به او داد مادر شد، بچه های زیادی به دنیا آورده، اما خداوند پدرم را زود از او گرفت، مادرم همیشه میگوید هفت پسر و هفت برادر داشته باشی به قدر حضور شوهر بداخلاق نیست. مادرم می خواهد با شمردن مزایای داشتن شوهر   به نداشتن ـش مرا ترغیب کند. مادرم می گوید نگران تنهایی او نباشم. مادرم گاهی از نیش و کنایه های دیگران می رنجد. مادرم گمان می کند من خیلی سخت گیرم، سخت گیرم به دارایی های کاندیدای مورد نظر، به ظاهرش، به تیپش. مادرم می گوید تو مهربانی و سازگار، مرد ها تو را روی سرشان می گذارند.
گاهی اما نگاهش می چرخد، می گوید به فکر آینده ات باش، پول هات رو حیف نکن، یک خانه ی کوچک بخر برای خودت که خیالت راحت باشد، برای آینده ات، برای فردا.



مادرم نمی داند، من به یک امنیت و آرامشی احتیاج دارم که این شوهر های ویترینی تضمینی برای بدست آوردنش نیستند. مادرم از آمار مردهای متاهلی که همچنان فیلشان در راه هندوستان اینطرف و آنطرف آواره است چقدر بالاست، خبر ندارد. مادر م از زن های شوهر داری که در چت روم ها دنبال چی و چی اند خبر ندارد. مادرم نمی داند از هر چهار دوست و آشنای من یکی جدا شده و دو تا جدایی عاطفی دارند. مادرم خودش را می بیند و خاله ها و عمه ها و چنتا از دوستانش را که در بدترین شرایط زندگی با خانواده های شوهرانشان ماندند و با بی پولی هم ساختند تا زندگی بنا شد، که شوهر ، خدایشان بود. مادرم مرد هایی را می شناسد همچون پدرم را و پدر بزرگ هایم را که تمام دغدغه هایشان خانواده بود. که اگر هم زن می خواستند پنهانی دوست دختر نداشتند بلکه می رفتند یک زن دیگر را می آوردند در خانه شان و شب هایشان را تقسیم می کردند میان دو یا سه زن و عقد بود و حق بچه داشتن و ...  مادرم هیچ از وضع تاهل(تاهل های بی تعهد) در جامعه امروزی نمی داند.



+ دلایل و ابعاد گسترده ای در این زمینه ها هست، قصد من پرداختن به همه آنها نبود.
+ بعد از وصل شدن به سیستم "ویچت" یک فردی که 8-9سال پیش ها با من آشنایی داشت و آنوقت ها ازدواج کرد روی خط آمد، یک پسر 5-6ساله دارد، اعتراف کرد که با یک زن مطلقه دیگر هم رابطه!! دارد .. اگر به رویش می خندیدم لابد می خواست با من هم به یاد قدیم ها یک دیداری تازه کند. این آدم از همان دسته ایست که 7صبح یک خط موبایل را در کشوی محل کارشان روشن می کنند تا 7شب که برسند خانه... نمی خواهم زن ها و دختر ها را مبرا کنم ولی آن بعدی که مرا از مردم می رنجاند این مرد هایند. که اعتماد کردن را برای ما تبدیل به کابوس کرده اند. اگر من 7-8سال پیش زن خانه ی همین مرد می شدم، الان همان کسی بودم که به او خیانت می شود. و کسی چه می داند بعدی و بعدی ها چه!!!
+ نجابت زن ها و مردهای واقعی را زیر سوال نمی برم. استثناء همیشه هست. مساله همینجاست که این پاک بودن ها و قابل اعتماد بودن ها به یک در هزار ها بدل شده...
++ گاهی گمان می کنم زمانه طوریست انگار دارد به همه ی زن ها خیانت می شود.
این روزها همه ادعا دارند طعم خیانت را چشیده اند

و طعم تنهایی را کشیده اند

پس کیست که این دنیا را به " گند " کشیـده است ?!
+مادر مرا ببخش اینجا

دلم بی تو خون ـه


اشک های من چیست در برابر اشک آن ماهی سیاه ِ کوچولو که دریای شوری شد و شناور کرد جهانی را در خود.

قرار بود یک ماهی آزاد باشم و شنا کنم در خلاف جریان رودها و به دریا برسم، اینک اما ماهی نیمه جانی هستم بر سطح آب های آلوده در یک دلتای متروکه، مشرف بر لجنزاری، همساده با قورباغه ها..

من باید دلفین سفیدی بودم در اقیانوس های جنوب که بازی روزانه ام قایم باشک با صیادان و ماهی گیران بود، نه یک ماهی پرورشی ِ تنبل در حوضچه ای بدقیافه در کناره ی جاده های شمالی..

من نیستم آنکه می خواستم، من نشدم آنچه می بایست. کدام ماهی، حق دارد محل تولد، محل زندگی، نحوه صید، نحوه طبخ و در نهایت خورنده اش را انتخاب کند!


+ نه شب عاشقانه ست.. نه رویا قشنگه، دلم بی تو تنگه.

+ اگر چیزی می نویسم فقط برای تخلیه ی مغزم از کلمات و لغات است، این نوشته ها ارزش قانونی ندارند.

++ قلبم مث گـوش مـاهی با مـوج مـوهات رفـیـقه
عشق من این تُنگ کوچیک، کوچیکه اما عمیقه
دریا واسـه کـشتی‌هایِ بی‌سرنـشین جـا نداره
پس من چـرا غـرق بــودم؟ تـهـران که دریـا نداره (همسایه -چاووشی)

میان وعده ی عاشقانه

اگرم نیامدی

وعده ام بده و باز هم...

بگذار قلب من با همین امید های کوچک تپیدن نماید.

+ وعده های نیامدنت بی تابم کرده..


می شود دختر بهتری هم بود

چند وقتی بود که عادت آرایش روزانه را ترک کره بودم و حالا چند هفته ایست، عادت لاک زدن مدام را هم..

عجیبست ، معمولا با رنگ و تظاهر به آن می شود از حال ناخوش گفت و حالا من می خواهم با این بی رنگ شدن چه چیزی ر ا ثابت کنم، صورت ساده، ناخن ها کوتاه، موها اما بلند و تیره و یکدست.. مادرم می گوید برای چی انقدر موهاتو بلند نگه داشتی، کوتاهش کن هم سبک بشه هم تنوع، بعد از کمی مکث می گوید دیگ هبرای همه عروس ها هم موی مصنوعی می گذارند... و نمی داند من چقد از بودن موی مصنوعی روی سرم بیزارم و چقدر از مراسم های چشم و دهن پر کن عروسی بیزار تر...

ولی خب من هم از خودم می پرسم، من برای چه این موهایم را انقدر بلند نگه داشته ام.

فقط این را خوب می دانم اینبار اگر نیت کنم موهایم را با شماره 12 خواهم زد...

یک گاز تنهایی

از آن حال و هواهای لعنتی ست که گلها ی نرگس را هم سر چهارراه ها کشانده است..

+انقدر دلم تنگ شده میترسم از درزهاش بشکافه...

نقص در سیستم فنی

دست هایم بی تقصیرند که چیزی نمی نویسند...

سیمی که دست ها را به قلب متصل کرده بود اتصالی کرده انگار... جابجا شده با سیمی که به مغز کشیده اند...

دست هایم بی تقصیرند که مثل قبل نمی نویسند...

اشکال از جای دیگریست.

+بوسه هایت انار را می ترکاند...
نفس هایت سیب را می رساند....
آغوشت ابر را می باراند....
پاییزترینی تو !

لب فرو بسته

شعری برای سرودن نمانده است

حرفی هم برای گفتن....

تو هم که نخوانی ام، دیگر دلیلی برای نوشتنم نیست.

+ به معجزه اعتقاد دارید!! به شفا!! به خدا!! دعا کنید دوستانم.

+ من دیگر نیازی به تقویم ندارم وقتی مناسبت تمام روزهای من بی تویی است... :"نسرین وثوقی"

+++ دوستانم اگر چندروزیست در کامنت دونی هایتان نیستم ببخشید.. برمی گردم به زودی.

پشت رویای من و تو، باد وحشی تکیه گاهه

مگر نه اینکه مرا نفس ِخودت خواسته ای-خوانده ای -!!

بیا و ببین در این پاییزِ ِ غم آلود شهر...

نفس ِ نفس ـت بند آمده

از نداشتنت..

از کم داشتنت.


+ ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم /چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم /ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی / همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم.

قلب شدگی

من همچون شاعران ِ معاصر در جنگ با تو و عشق ـت مغلوب نخواهم شد...

من بدون سنگر، بدون آر پی جی، بدون تیپ، بدون هوابرد، بدون لشگر، بدون خودروی زرهی، بدون سرنیزه و سپر...

..

.

با پای پیاده از مرز ِ سرزمین ِ سینه ات خواهم گذشت.. و در قلب تو مقلوب خواهم شد.

وسلام./

+ + برای مخاطب لبخندهایم. :)



شوق وصال، بيم فراق

تا در فراق ـیم در سر هزار نقشه هست

در لحظه وصال سکوت می ماند و نگاه!!

+ شما هم اینطورید؟  "لذتي كه در فراق است ، در وصال نيست" ؟؟!!

++ توجه کنید: ناخدایی که نمیداند مقصدش کجاست، هر بادی برایش باد مخالف است.

و خدا پشت احساسِ دلم خوابیده..

ایمان

یعنی اینکه یقین داشته باشم خدایی هست که اجابتم نمی کند..

+ می روم در ایوان تا بپرسم از خود، زندگی یعنی چه؟... زندگی فهم ِ نفهمیدن هاست..

+دانه ی خشکیده زیر خاک ، خوب میداند که خورشید یعنی چه و باران چه نسبتی با زمین دارد...