کوزه گر پلاستیک نما/ پلاستیک کوزه نما / من


از کوزه همان برون تراود که دروست./سه متن نیمه کاره اینجا سیو(ذخیره) کرده ام.

نتیجه میگیریم: این روزها ذهنم سیال شده. در فضا میگرده ولی هیچ بار مثبت یا منفی نداره.... نه عشق نه نفرت.... نه دغدغه نه حسرت....  نه ترس و نه بشارت....

حالا چرا سیال؟ تو خیابونا با ادمها میگردم.. حرف میزنم .. تماشا میکنم .. میگم .. می خندم.. ولی نمی تراود از این کوزه حتی قطره ای اب.


شاید هم به اشتباه خودم رو کوزه میدانستم.... ولی ظرف پلاستیکی بیش نیستم. پلاستیک که حتی نازکترینش میتونه بهترین عایق باشه.... منم احساساتم رو عایق کردم مبادا باز هوا بخورد .. هوایی شود... هوای کسی را داشته باشد و دردسر ساز شود....


نمیدانم داستان کوزه سزاوارتر است یا داستان قلک پلاستیکی!!

یا احتمال سوم؛ ظرف پلاستیکی که تهی ست.

ذهن من ترسو شده.

پ.ن: ندارد.

جارویی بلندتر از بهرام


صدای خش خشش در گوشم نوید صبحی دگر را دارد، کسی خیلی زودتر از من بیدار شده تا صدای "زندگی جریان دارد" را در گوش خیابان های شهر زمزمه کند.

پدرم کارمند شرکت هما بود، پنج و نیم صبح سوار سرویس میشد و هفت و سی دقیقه شب با جیب های پر از شکلات به خانه میرسید. در آخر با 130هزار تومان در ماه بازنشسته شد و حالا حقوق دریافتی به 500 اسکناس هزار تومانی هم نمیرسد.

جوانکی مسئول محله ماست که صورتی بسیار شبیه به بهرام رادان دارد، با قد نه چندان بلند. شاید خودش انقدر ها با دقت در آیینه فرو نرفته که این شباهت را بشناسد. شاید بهرام را نمیشناسد. شاید هم میداند ولی انرا دلیل بر در خانه نشستن نمی انگارد.

نمیدانم تجهیزات کار یک پزشک پیچیده تر است یا تجهیزات کار یک مهندس نفت!! ولی او یک دست لباس ساده دارد و یک چوبدست که تبدیل به جارو شده است. جارویی که از قد بهرام بلندتر است.

قبل از اذان صبح که ما تند و تند غذا و چای و سالاد و میوه را می لنباندیم، او کارش به پایان میرسید..

قبل از صدای موذن جلوی پنجره میروم باآرامش جلوی خانه ها و زیر تمام ماشین ها را جارو میکشد.

انگار شهر را از هر چه نا پاکی ست می روبد.

صورت بهرامی اش از بالا مشخص نیست. سر به زیر دارد یا دقت در کار؟! نمیدانم.

چشمانم را میبندم و به صدای خش خش دل می دهم. سالهاست این صدا نوید زنده بودن در هر صبح را برایم ارمغان دارد. ولی صاحبان صدا سال به سال بلکه ماه به ماه جایگزین میشوند. یکی پیر است و شبیه انوشیروان ارجمند با موهایی بلندتر ، یکی هم زیر بیست سال است و ... همین بهرام خودمان.

لباسش برق میزند ، نه از ساتن و مخمل و زری دوزی و قیطان... از نوار شبرنگی که چشمم را تنگ میکند.

خانواده ای را میشناختم که پدرشان شبیه پرویز پرستویی بود و از همین لباسها داشت ولی "وقتی همه خواب بودیم" به ضرب ناهماهنگ یک ضارب گریزپای از دنیا رفت و چهار دختر و یک پسرش ماندند با مادری که تا سالگرد پدر هم تحمل نکرد و به آسمان شتافت.

بحثم ، بحثِ لباس نیست با نوارهایِ چشم تنگ کنِ بی فایده.

با شیطان شش و بش میکنم که نماز را ادا کنم یا به قضایش بسنده؟! هنوز به نتیجه نرسیده ایم که صدای "زندگی جریان دارد" به گوشم می رسد،. بهرام خواب مانده و با تاخیر و بخاطرِ تاخیر با تعجیل ، خش خش ناهماهنگی در گوش جانم میریزد.

او بیدار است ، من زنده.

به قد کوتاهش، به محله بعدیش، به حقوق بازنشستگی اش ، به بازیگر بعدی این صحنه زندگی ، به تمام اینها می اندیشم و از زیر پتو که از وزشِ بادِ کولر مثل برف سرد شده سرک میکشم.

گوشه پنجره و سرِِ پایینِ بهرام که وظیفه شناسی اش با سابقه اش رابطه عکس داشت. من و گرمایِ تندی که از اسفالت سیاهِ خیابان تا طبقه دوم پرواز میکند ....

حوصله ام از اینهمه کلنجار سر میرود. اینطور پیچ در پیچ که حرف کلمه شد نه من دانستم ، نه تو و نه بهرام.


پ.ن1: هما:هواپیمایی ملی ایران، فرودگاه مهر اباد.

پ.ن2: علامت سوال و علامت تعجب چه ارجحیتی به هم دارند؟ چرا کی اول باشه، ؟! و یا !؟ ، کدام درست است و چرا؟

پ.ن3: انقدر الکی تعطیل کردند و کردند تا روی ما معترضین بی چشم و رو کم شد.

پ.ن4: خبرنگاری برای نسل بشر ضروری تر است یا بهرام بودن؟   

                                /به تغییر شغل می اندیشم،تو هم بیاندیش./


سطری از عطر فطر

امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو را                  
می​شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا

مولانا


خدایا امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
خدایا شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی من عاشق شدم
حالا که آمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
خدایا بگذار عاشق بمانم....


انگار بی خطر تا فطر آمدیم.. این سطر ، عطر الهی گرفته : خدایا بندگی مارا بپذیر.


و رویت روی خالمخالیه ماه را به فردا نینداز  جون مادرت.

التماس دعا...


ببخشيد شما ثروتمنديد؟


 هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

ماريون دولن


 عبرت گرفتی؟ افرین. /برای اولین بار دلم خاست به نقل یک متن بذارم.

نگران نباش ! باران كه بگیرد ، تمام راه دوباره سبز خواهد شد.


متولد شد: دومین موی سپیدم.


همیشه از سفید شدن موهام میترسم چون یه روزی مجبور میشم برای پنهان کردنش از آیینه،  از خودم و از دیگران رنگش کنم. یعنی بیشتر از رنگ کردن مو میترسم. یعنی از رنگ کردن مو خوشم نمیاد. تصور میکنم خیلی زشت خواهم شد و ازون بدتر که باید هر دو هفته یکبار رنگ ریشه مو رو تمدید کرد.

به این فکر میکنم زنهای ایرانی چه استعدادی داشتند برای اروپایی و امریکایی بودن. چه علاقه ای دارند به رنگ موهای روشن و خیلی روشن  اونهم از نوع هرچه غیر طبیعی تر..

چقدر این مو رنگ کردن ها رابطه داره با خضر و حنای سنتی و معروف! نمیدونم ولی اینو میدونم ما که بچه بودیم فقط زنهایی که چند سال از ازدواجشون گذشته بود موهاشون رو رنگ میکردند ولی الان هر دختر بچه ای که 14-15 سالگی رو رد میکنه دقیقا با مد روز (؟) هر ماه به رنگی در میاد..

یاد ناصرالدین شاه میوفتم و شیفتگیش برای موهای طلایی زنان اروپایی و دنبال ریشه های تاریخی این جریان میگردم.

چقدر پیدا کردن یک چهره شرقی و اصیل ایرانی  این روزها سخت شده .

چند سال پیش برای تفنن کلاس ارایشگری میرفتم ، یکی از معدود نکاتی که یادم هست اینکه رنگ موی جوانتر ها باید تیره تر باشه و هرچه سن بالاتر میره رنگ مو روشن تر میشه. البته یکی از دلایلش اینه که موهای سفید رو به سختی میشه با رنگهای تیره پوشش داد. ولی نکته اینجاست که این اصل دقیقا به شکل عکس در شهر و دیار ما انجام میگیره. جوانان بور و بلوند ، مسن تر ها سیاه و فندقی...

همه ی خوب و بدش یکطرف ، درد و رنج غیر قابل تحملش که دکلره(بی رنگ) کردن موها داره مخصوصا اگه بخواهی به شکل مش(تکه ای یا سوزنی) از کلاه در بیاری یک طرف. بماند هزینه های گزافی که آرایشگرها با توجه به هزینه فیس و افاده خودشان هر روز بیشتر و بیشتر می کنند. (موی متوسط ،بلندی تا سر شانه 40 تا 80 هزار تومان برای رنگ ساده)

خیلی هایی که از من کوچیکترند ده ها موی سفید دارند و به خیالشان نیست ولی دومین موی سپیدم دیروز متولد شد و من کمی نگرانم.


خدایا این موهای قهوه ای معمولی رو از من نگیر.... به حق این شبهای عزیز بلند بگو... آمین.


توضیح و پوزش: کامنت دونی فیلتر شد چون بعضی ها انسانیت ندارند و حد و مرز شرف رو نمیشناسند.


سئانس اول: این یک پست سیاسی نیست.


زیاد اهل فیلم فارسی های قبل انقلاب نبودم و نیستم.... ولی هیچ کس نمیتونه منکر اوج و شکوفایی صنعت فیلم سازی ایران در دهه 40 و 50 خورشیدی بشه....

 و بعد نزدیک 10-15 سال رکود و بعد هامون ، اجاره نشین ها و مادر... و دوباره بازگشت به فیلم فارسی؛ دلداه ،اخراجی ها و چارچنگولی.....

در تمام ده سال گذشته شاید فقط درباره الی دیدن داشت و ... شما بگید کدوم فیلم اکران شده ارزش دیدن و وقت گذاشتن در سینما اونهم با این صندلی بهاء هارو برای شما داشت؟

بگذریم.. چند وقت پیش گرامیداشت بهروز وثوقی بود در خانه هنرمندان و اونهمه حرف و حدیث... دیشب ایمیلی به دستم رسید از عکسهای بزرگداشت بهروز وثوقی در امریکا که حدس میزنم توسط شبکه طپش برگزار شده بود البته با حضور خود هنرمند....

انقلاب ما که دوست داشت انقلاب فرهنگی باشه .. نمیدانم با قسمت های دیگر فرهنگ چه کرد ولی میدانم با فیلم و فیلم ساز و کارگردان و فیلم بین بد کرد....

چند درصد بازیگرهای حرفه ای دهه چهل در تئاتر به فعالیتشون ادامه دادند؟ چند درصد در سینما ماندند و چند درصد از ایران خارج شدند؟

چقدر حسرت محمد علی فردین رو خوردیم که موند و فرار نکردنش ، ثانیه ای پرده نقره ای رو شعف زده نکرد.

نمیخام نقد بی اشکالی بر این موضوع بنویسم در حدی که استاد قاضی زاده خط خطیش نکنه و یا در حدی که سر دبیر تیتر یک بزنه ... نه فقط از بزرگداشت کردن  ها و گرامی داشت نکردن ها ملولم...

حرف ، حرف ، حرف ، حرفهای زیادی کلمه میشه، گفته میشه، خونده میشه، شنیده میشه ولی عمل چطور؟ کی قراره عمل کنیم؟ ظاهرا قرار ما همیشه دیر برسیم.

پسرایی که سربازی رفتن میدونن خشم شب چیه؟ چطوره ما نسل سومی ها به اضافه نسل چهارمی ها شب و روز ، کفش های کتونی مون(تغییر شکل داده پوتین های سربازی)  رو از پا در نیاریم .. بندشو محکم ببندیم و به وقت نیاز لحظه ای درنگ نکنیم..  از روی تخت یک طبقه یا دو طبقه فرقی نداره بپریم پایین برای استقبال از نیکی ها و یا برای نبرد با پلیدی ها خودمون رو به سر خط برسونیم... همون جا که خانم معلم همیشه میگفت: نقطه سر خط. خط قبلی با خط بعدی ربطی نداشت ولی در هر کدوم که غلط میداشتی نمره ات از بیست کم میشد.

این نصیحت،توصیه،خواست،التماس، پیشنهاد، امر یا حرف منه: با دانسته های جزء قضاوت نکنیم.

خدا رو چه دیدی شاید اینبار به موقع رسیدیم.


و این سرنوشت در حال رقم خوردن برای موسیقی ایران هم هست.

و مگر میشود ماه رمضان را بدون ربنای استاد شجریان سر کرد؟؟؟  / یادتان هست؟/

عینک آفتابی نباشیم.

کسی چند روز پیش گفت که به گمانش من  20 یا 21 ساله هستم....  به آیینه پناه میبرم.. آیینه خود واقعی من رو انعکاس میده.. منی که بیست و یک ساله نیستم.. به تمام فاصله بیست و یک سالگی ام تاحالا فکر میکنم...

چه کرده ام و چه نکرده ام؟!!

زمانه بد زمانه ایست.. صدا به صدا نمیرسد.. چشم توی چشم هر کسی که می افتد قصه اش پنهان شده پشت لنزهای رنگی یا عینک های آفتابی... عینک هایی که نامشان آفتابیست ولی رنگشان سیاه است.

این روزها خیلی چیزها نامشان زیباست ،پاکست ،متبلور است و انعکاس دهنده نور ... ولی .. ولی ذاتشان با هرچه نیکی ست در تضاد است ... بیاندیشیم.

جمع های دوستانه مان به جشن های بالماسکه میماند ، او لباس یک خدمتکار را پوشیده ، تو لباس زاهد و من...

من ها نقش های جور واجوری داریم؛ شیطان، پلیس ، دکتر ،دزد دریایی، کا بوی ،عروس دریایی .. گاهی هم در لباس حیوانات...

لحظه ای بیاندیشم.

مهمانی هایی هست با عنوان وایت پارتی (مهمانی سپید) که همه چیز از کیک و غذا ها گرفته تا وسایل پذیرایی و تزیینات و شمع ارایی ها سفید است تا لباس تمامی مهمان ها که باید سفید باشد... آنجاست که یاد بهشت می افتی... بهشتی پر از فرشته.. فرق چندانی با مهمانی قبلی ندارد، آنجا حق انتخاب داری ، اینجا شرط دعوتی بودنت سفید پوش شدنست.....

اگر انسان برای لحظه ای لباس انسان بودنش را به کسی قرض ندهد ، اگر انسان برای سفید و سیاه بودنش شرط پذیر نباشد.. اگر خودمان باشیم... اگر بیاندیشیم..

به آیینه پناه میبرم ، خاصیت شیشه است یا جیوه نمی دانم ولی فقط خود آیینه میداند و خود من که کیستم و چه کرده ام و لباسی که بر تن دارم از آن کیست!!

لباس خودم را میشویم، اتو میکشم و باز از نو به تن میکنم. خودی که بیست و یک ساله نیست.

باشد که همیشه چنین باشد.


پ.ن:عینک آفتابی نباشیم ، آیینه باشم .